جنگل سرد و بی روح انگار که من رو داخل خودش فرو می برد.یاد پری و پدربزرگ مخصوصا پری که مدت زیادی بود ازش بی خبر بودم توی ذهنم چرخ می خورد.با صحنه عجیبی روبرو شدم.دیگه خبری از اون سوراخ نبود.یه قصر سیاه با شعله هایی سرخی که انگار قصر رو در آغوش گرفته بودن از دور خودنمایی می کرد.

نمی دونم حسم رو چطور وصف کنم.اما شاید تابحال نیمه شب به قبرستون رفته باشین اون سکوت محض ترسی که به آدم غالب میشه رو تجربه کرده باشین حالا خودتون مناظری رو که من می دیدم بهش اضافه کنید قصر سیاه شیطان که در داخل شعله های آتیش خودنمایی می کرد.صدای حیوانات وحشی سکوت شب رو بر هم می زد.اگه صدای زوزه یه گرگ رو توی واقعیت نه توی فیلم های مستند شنیده باشید می دونید چی میگم.

اصلا بزارین بهتر بگم برای من که مجرد بودم و تنها زندگی می کردم بارها اتفاق افتاده بود.بارها شده بود که تنها توی خونه پای کامپیوتر نشسته بودم و چراغ ها رو خاموش کرده بودم و داستان ترسناک یا گزارش های روزنامه رو می نوشتم که کوچک ترین صدایی ترسی رو به آدم غالب می کرد که شاید مرگ هم اینقدر ترسناک نبود!

با نزدیک شدن به قصر تاریکی انگار داشتم به دروازه جهنم نزدیک می شدم.عرق از تنم سرازیر شد اگه دماسنج داشتم شاید 100 درجه رو نشون می داد.خوب بود که اون شب خون آشام بودم و تحملم بالاتر از مواقع دیگه.کتاب که توی کوله پشتی بود داشت لحظه به لحظه سنگین تر می شد.نمی دونم شاید علامتی بود که من رو از رفتن به اونجا منع کنه.

به دروازه رسیدم انگار که منتظر من بودن دری که شاید ارتفاعش به ده متر می رسید و در برابر قد سه متری من هم بلند بود باز شد.وارد شدم از اون قصر زیبا و مجلل قبلی خبری نبود پر از سیاهی و نفرت شاید اون ظاهر زیبا هم برای فریب من بود.

دو تا از جاسوسان تاریکی پشت در بودن.جاسوسان تاریکی لبخند می زدند و کم کم خنده های تمسخر آمیزشون به قهقهه تبدیل شد.به سمت من حمله کردن من هم کم نیاوردم و به سرعت یکی از اون ها رو با حرکت سریع دست هام به زمین کوبیدم با چنگال هام چشم هاش رو درآورم.نعره هایی می کشید که گوش رو کر می کرد.بعدی حمله کرد به سمتش رفتم دندون های نیشم رو در گردنش فرو کردم.ناله هاش برای درد هایی که من وقتی پاش رو روی صورت پدربزرگ می گذاشت کشیدم مرهم بود.

قدرت فوق العاده ای گرفتم.حس شکست دادن اون ها خیلی لذت بخش بود.به در و دیوار نگاهی کردم و به جلو حرکت کردم دیگه حوصله این رو نداشتم منتظر حوادث بمونم.دری رو باز کردم و با صحنه ای باور نکردنی مواجه شدم یه سالن بزرگ با هزاران موجود شیطانی که در دو صف منظم ایستاده بودن در انتهای سالن شیطان رو دیدم که روی تخت بزرگی نشسته بود.

شاهزاده تاریکی کنار تخت شیطان ایستاده بود با شلاق آتشینی که در دستش بود.پری و پدربزرگ رو دیدم که با دست ها و دهن بسته روی زمین زانو زده بودن و خون از بدنشون سرازیر شده بود.دیگه تحمل این زندگی رو نداشتم فریاد کشیدم و روی زمین زانو زدم و شروع کردم به گریه کردن.

خنده موجوادات شیطانی تمام سالن رو فرا گرفته بود.قهقهه اون ها کاری کرد که نزدیک بود مغزم منفجر بشه.دیگه تحمل نداشتم به یک گرگ حمله کردم و خونش رو ریختم بعد به سراغ یکی از جاسوس های تاریکی اما اونا هیچ واکنشی نداشتن و صف رو بهم نمیزدن.صدای شاهزاده تاریکی بلند شد خون آشام تقلای بی خود نکن و شروع کرد به زدن پری و پدربزرگ باشلاقی که تو دستش بود.

به سرعت به سمت انتهای سالن دویدم و التماسش می کردم که نزنه ولی فایده ای نداشت با شدت بیشتری می زد و انگار با التماس های من انرژی بیشتری می گرفت.سالن خیلی بزرگ بود هر چی می رفتم انگار انتها نداشت.

با اشاره شیطان شاهزاده تاریکی دست از زدن برداشت.شیطان شروع به حرف زدن کرد:دیدی محسن بالاخره خودت کتاب رو با دست خودت به اینجا آوردی!صدای غریبش وحشت و ترس رو تو دل آدم جا می داد.چیزی نمی تونستم بگم به دویدن ادامه دادم تا به نزدیکی تخت شیطان رسیدم.جلوتر نمی تونستم برم شاید می ترسیدم و شاید ... در پشت تخت شیطان یک محوطه بزرگ با آتش و مثل مواد مذاب کوه آتشفشان بود.

دیگه چاره ای نداشتم جز اینکه کتاب رو به اون ها تقدیم کنم!معامله با شیطان هم که عاقبتش معلومه!جلو رفتم و کتاب رو از کوله در آوردم به شیطان نزدیک می شدم شاهزاده تاریکی با شلاقش ضربه ای به من زد:تعظیم کن خون آشام!

شلاق رو گرفتم و شاهزاده تاریکی رو کشیدم به زمین افتاد.شیطان برآشفته شد گفتم:حالا موقع خوار کردن تو شده.به نقشه ای که تو سرم بود فکر کردم.کتاب رو محکم در آغوشم گرفتم و داخل آتیش پشت سر شیطان پریدم.شیطان شروع به داد زدن کرد:محسن بیا بیرون من با تو کار دارم پدربزرگت و پری رو آزاد می کنم.حالا دیگه شیطان داشت به من التماس می کرد.این سوختن برای من دردناک نبود که هیچ کلید رهایی من از این زندان بود.

دیگه بعد از اون چیزی نفهمیدم چشم که باز کردم دیدم که جلوی در زیر زمین خونه پدربزرگم دستم رو به طرف در زیر زمین بردم.صدای پدربزرگ رو شنیدم:محسن توی بچگی هاتم به این زیر زمین علاقه داشتی!خیلی خوشحال بودم به سمتش دویدم و بغلش کردم گفت:محسن حالت خوبه؟!تو همین الان من رو دیدی چرا دوباره احساساتی شدی؟

از رفتن به زیر زمین منصرف شدم همون یه بار تجربه به اندازه کافی تلخ بود!از رفتار های پدربزرگ متوجه شدم در همون روزی قرار دارم که به مرخصی اومده بودم جالب اون که پدربزرگ هیچ خبری از ماجراهای اتفاق افتاده نداشت!

مرخصی تموم شد من به شهر رفتم انگار سفری تو تاریخ کرده بودم همه چیز برگشته بود به قبل.همه چیز عادی بود.به روزنامه رفتم پری رو دیدم از اون درباره اتفاقات سوال کردم اظهار بی اطلاعی کرد!بعد با لحن دوست داشتنی گفت:آقا محسن با من ازدواج می کنی!گفتم:چی؟!گفت:کسی که یکبار برای من جونش رو از دست داده رو خیلی دوست دارم!

بعدا درباره این ماجراها خیلی با پری صحبت کردم.برای اون هم اتفاقی شبیه به من افتاده بود و تمام ماجراهایی که برامون افتاده بود رو یادش می اومد.ظاهرا تنها کسی که اتفاقات رو یادش مونده بود ما دو تا بودیم حتی پدربزرگ هم اطلاعی از هیچ چیز نداشت.ما با هم ازدواج کردیم و از روزنامه بیرون اومدیم و رمان نوشتیم و بعد ها یک روزنامه کوچیک تاسیس کردیم.گذشته زیاد برام مهم نبود فقط برام زندگی خوبی که با پری داشتم و تابستون هایی که به پیش پدربزرگ می رفتیم مهم بود.

حتی بعدها هم از پدربزرگ درباره اشکان خون آشام و کتاب و زیر زمین سوال نپرسیدم!شاید از ترس یا ... نمی دونم فقط جمله ای که در مقدمه کتاب در اون شب وحشتناک خوندم برام جالب بود:من به خاطر گناه بزرگی که انجام دادم تبدیل به خون آشام شدم ولی هیچوقت نتونستم جلوی شیطان بایستم شاید به خاطر همین هم خون آشام باقی موندم!

پایان



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢٧ | ٧:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مدیر | نظرات ()

قدم های لرزان رو به سمت پدربزرگ بر می داشتم.تعدادی گرگ تعدادی آدم گرگ نما مثل همونایی که شب های قبل دیده بودم به سمت پدربزرگ میرفتن.جلوتر از همه جاسوسان تاریکی حرکت می کردن.نمی تونستم باور کنم یه دنیایی که شاید برای خیلی آدم ها خیالی به نظر برسه من رو احاطه کرده بود.

پدربزرگ مثل من نترسیده بود اما اضطراب از چهرش مشخص بود.پدربزرگ رو محاصره کردن هر چه دویدم فایده ای نداشت.خبری از شاهزاده تاریکی نبود.به جلو رفتم گرگ ها حمله کردن با چنگال هام بهشون ضرباتی وارد کردم.باید هر طوری بود پدربزرگ رو نجات می دادم.یکی از گرگ ها پام رو گاز گرفت درد داخل تمام بدنم پیچید با چنگال هام به روی پشتش می کشیدم.بقیه گرگ ها به روی سرم ریختن و تلاش هام برای کنار زدنشون بی فایده بود.از همه طرف به من چنگ میزدن و گاز میگرفتن خون از بدنم سرازیر شد.چشمم به پدربزرگ افتاد و غم خودم یادم رفت.

با ضربه ای که یکی از جاسوسان تاریکی بهش از پشت زد با صورت به زمین خورد اشک از چشمام سرازیر شد.فریاد زدم:عوضی ها از جون ما چی می خواین؟!

جاسوس تاریکی پاش رو روی سر پدربزرگ گذاشت.آرزو می کردم که زمین دهن باز کنه و من رو فرو ببره.قدرت من برای مبارزه با گرگ ها هم کافی نبود چه برسه به بقیه موجوادت شیطانی دوباره فریاد زدم:کثافت ولش کن.

قهقه ای زد و اشاره ای به گرگ ها کرد.من رو رها کردن.از روی زمین بلند شدم.اون هم پاش رو از روی پدربزرگ برداشت و به سمت من اومد.گفت:چند بار به تو اخطار داده بودیم.کتاب رو بیار و گرنه دیگه اون دختر و پدربزرگت رو نمی بینی.

گفتم:کجا؟به شما موجودات شیطانی چه اعتمادی هست که به قولتون عمل کنید.بلند خندید و گفت:مثل اینکه یادت رفته یه خون آشامی!من به تو قولی ندادم تو هم مجبوری کتاب رو به من بدی!

حرصم گرفت و به سمتش حرکت کردم.در حال دویدن بودم که انگار به یه دیوار برخورد کرده باشم به زمین افتادم.همه با هم می خندیدن و من یادم اومد که با کسایی طرفم که جادو براشون یه کار معمولیه!

ناامید به روی زمین نشستم و قبول کردم که شکست خوردم و فقط نگاهشون می کرد.بهم گفت:کتاب یادت نره خون آشام!با نیزه پدربزرگ رو هدایت می کردن و به سمت همون قصر حرکت می کردن.دنیا روی سرم خراب شد.فقط یک راه برام باقی موند بود که کتاب رو به اون ها تحویل بدم و منتظر نابودی دنیا به وسیله شاهزاده تاریکی و شیطان باشم!

ناامید و مغموم به سمت خونه حرکت می کردم.تلخی شکست رو زیر زبونم مزمزه می کردم.برای یه جوون خیلی سخته که بدونه تمام توانش صرف یه شکست مفتضحانه میشه!

خونه وقتی پدربزرگ نبود بوی مرگ می داد.انگار در و دیوار خونه زنده بودن و بدون پدربزرگ مثل جمعی از مردم حس نا امیدی رو به آدم منتقل می کردند.صدای خرد شدن ذره ذره غرورم عذابم می داد.

به اتاق خودم در طبقه بالا رسیدم کتاب رو از زیر تخت بیرون آوردم و نگاهش کردم.یکی از نصیحت های پدربزرگ این بود که همیشه مقدمه هر کتابی رو بخون اما من از این کار متنفر بودم و همیشه فراری اما نمی دونم چرا تو این موقعیت و فضا کنجکاو شدم و مقدمه رو خوندم.

کتاب رو برداشتم و از خونه بیرون زدم به سمت جنگل و قصر حرکت کردم.اون حس شوم شکست با ترس و اضطراب فراوانی همراه شده بود و ضربان های قلبم راه نفس رو به من تنگ کرده بود.

به جنگل رسیدم خبری از جنگل پر طراوت قبلی نبود.جنگل آتیش گرفته بود درخت ها قطع شده بودن به جای صدای بلبل و رود خروشان صدای زوزه گرگ ها خرخر گرازها و شعله های آتیش به گوشم می رسید.یاد رمان ارباب حلقه ها شاهکار تالکین افتادم اما این افسانه و داستان نبود و من نقش بازی نمی کردم در حالی بزرگ ترین آرزوم در این لحظات این بود که چنین اتفاقی در حال رخ دادن باشه.

ادامه در قسمت سی و سوم



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ | ۸:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مدیر | نظرات ()

در تاریکی شب زمستونی در حال قدم زدن در جنگل بودیم سکوت مهیبی که داخل جنگل بود باعث می شد حتی صدای وز وز حشره ای ترسناک به نظر بیاد.قدم های آرومی بر می داشتیم پدربزرگ دل شیر داشت و این قدم زدن ها براش عادت بود خیلی از شب ها بود که برای جمع کردن گیاهان داروئی به تنهایی بیرون رفته بود.حضورش دلگرمی خاصی به من می بخشید.

همینطور سردرگم و بی هدف قدم میزدیم تا اینکه صدایی توجه من رو به خودش جمع کرد.محسن!صدا در وزش ملایم باد قرار گرفته بود و بسیار ضعیف بود.کم کم صدا قوی تر می شد و نزدیک تر به پدربزرگ گفتم شما هم صدا رو می شنوید جوابش مثبت بود.با نزدیک تر شدن صدا حس کردم چقدر شبیه صدای پری بود.

مات و مبهوت بودم اون دور و اطراف رو نگاه کردم و به دنبال پری می گشتم.محسن صدای هی تکرار می شد شبیه به صدایی که درخواست کمک کنه نبود و خالی از احساس فقط من رو به خودش جذب می کرد.

بالاخره در لابلای درختان انبوه جنگل نمایی از پری رو دیدم.با وضع نامناسب و لباس های پاره پاره و بدن خونین.پدربزرگ دستم رو گرفت گفت توجه نکن شاید یه کلک از ناحیه سربازان شیطان باشه.اما اختیارم دست خودم نبود انگار با صدای پری جادو شده بودم من عاشق پری بودم با زنگ صداش از خود بی خود می شدم اما امشب یه حال و هوای دیگه داشتم.

به سمت پری حرکت می کردم و پدربزرگ سعی داشت من رو از حرکت منع کنه.پری انگار که پا نداشته باشه به سمت عقب بدون قدم زدن حرکت می کرد.دستم رو با تندی از دستم پدربزرگ رها کردم و به سمت پری دویدم اما اون دور تر می شد.سرعتم رو بیشتر کردم اون هم سرعتش بیشتر می شد صدای پدربزرگ که از من میخواست برگردم داشت محو می شد.

یکدفعه پری غیب شد.به خودم اومدم اینم یکی دیگه از حقه های کثیفشون بود.دنبال پدربزرگ گشتم فاصله زیادی بین ما افتاده بود چون من هنوز هم یک خون آشام بودم و قدرت زیادی داشتم.صدای هجوم عده ای به سمت ما می اومد.زمین شروع به لرزیدن ناشی از قدم زدن عده ای کرد.باید خودم رو به پدربزرگ می رسوندم تا آسیبی بهش نرسه...

ادامه در قسمت سی و دوم 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ | ٦:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مدیر | نظرات ()

پدربزرگ دستام رو گرفت و منو ترغیب به مبارزه کرد.ترس وجودم رو فرا گرفته بود.این موجودات ماورایی قابل قیاس با من نبودن.اولین نبرد من با اون ها به وقتی برمی گشت که دومین شکار خودم رو اسیر کردم همون گرگی که از پشت بهم حمله کرد بعد از اون هم شاهزاده و جاسوسان تاریکی...

موجوداتی که اگه در خواب هم به سراغ آدم بیان برای سکته کردن و خواب ابدی کافین!من بودم و یه دنیای تاریک که روبروم بود.هر چند خود من هم جزو همون دنیا شده بودم یه خون آشام که آدم ها رو براحتی می کشت!

با خوردن خون جاسوسان تاریکی خیلی قوی شده بودم اما نمی دونستم این قدرت برای مقابله با شاهزاده تاریکی شیطان و موجوداتی که اونجا در انتظارم بودن کافیه یا نه؟!درسته که ترسیده بودم اما همیشه دوست داشتم که با واقعیت روبرو بشم اگر چه تلخ باشه برای همین با یه نگاه مصمم به پدربزرگ فهموندم که آماده نبردم.

از پدربزرگ درباره قصری که دیده بودم سوال کردم.اظهار بی اطلاعی کرد اما گفت:اشکان از خاطرات شکنجه توسط شاهزاده تاریکی برام گفته بود به قصر شیطان هم اشاره کرده بود اما من تابحال اونجا رو ندیدم.اگه بخاطر پری نبود حاضر نبودم دوباره با شاهزاده و افرادش روبرو بشم.

گفتم:پدربزرگ چطور باید با اون ها روبرو بشم؟اصلا شما میدونید اون ها کجان چند نفرن چه قدرت هایی دارن؟

گفت:بیشتر از اینکه به فکر این سوالات بیهوده باشی به فکر خودت باش که در معرض خطری بالاخره باید جلوشون بایستی و اگر امشب بگذره دیگه قدرت یه خون آشام رو نداری.

بعد از حرفاش بلند شد و دستش رو دراز کرد گفت:یا علی.دستش رو گرفتم و بلند شدم.پدربزرگ شمشیرش رو برداشت و با من همراه شد.از خونه بیرون رفتیم.همه جا تاریک بود توی سرمای پاییزی و ماهی که کامل شده بود و حس دلهره ای که داشتم و حس کنجکاویم درباره پری گم شده بودم.صدای زوزه گرگی که در بالای کوه بود و سایش تصویر ماه کامل رو مخدوش کرده بود من رو ترسوند به نحوی که یکدفعه لرزیدم.

پدربزرگ گفت:محسن تو قهرمان مایی نباید بلرزی و لبخندی بر چهرش نقش بست.گفتم:اعتراف میکنم که از سرما نبود!به نظرتون به کجا بریم؟همون قصر؟

گفت:جنگل انتخاب بهتریه چرا که اونجا خونه اون هاست و حتما میزبانی خوبی از ما نخواهند کرد!

به سمت جنگل براه افتادیم.قدم های نه چندان محکمی برمی داشتم.باید منتظر وقوع حوادث می موندم...

ادامه در قسمت سی و یکم 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مدیر | نظرات ()

تغییرات شروع شد قدم بلند شد و پشتم خمیده ناخون هام بلند و عضلاتم قوی و از پوست بیرون زده و در نهایت دندون های نیش که شناسنامه ما خون آشام هاست!جاسوسان تاریکی ترسیده بودن از چهرشون مشخص بود آمادگی روبرو شدن با روی دیگه من رو نداشتن.به سمتشون حمله کردم دیگه نوبت من بود که خودنمایی کنم!هر کدوم از دستام رو تو شکم یکیشون فرو کردم صدای پاره شدن بدن و عضلاتشون بوسیله ناخون های بلندم برای من لذت بخش بود.اولین بار بود که خوشحال بودم چون دیگه با یه انسان بی گناه طرف نبودم و از قدرتم برای مقابله با موجودات شیطانی استفاده کردم.

خواستند که دست هام رو از شکمشون در بیارن اما با تمام قدرتم به سمت پایین فشار وارد کردم خراش های ناخون هام تا پایین بدن و حتی پاهاشون کشیده شد.خون سیاهشون به سمت من فواره می زد اما باز هم تسلیم نشده بودن.دست های من رو بیرون کشیدن و قصد حمله داشتن بی رحمانه و پی در پی به صورت و گردن و سینشون چنگ زدم به سمت عقب حرکت کردن.نگاهم به شمشیر افتاد با کمی عقب روندن اون ها شمشیر رو برداشتم و گردن یکیشون رو زدم.بدون رمق به زمین افتاد.

دیگری به سمت پدربزرگ حرکت کرد.شمشیر رو به زمین انداختم و به سرعت به دنبالش دویدم.اگه به پدربزرگ برسه کارش رو میسازه.بهش رسیدم و در بغل گرفتمش و به دیوار کوبیدمش با ناخون هام چشم هاش رو نشونه رفتم از حلقه بیرونشون کشیدم صدای زوزش به روح آدم خدشه وارد می کرد و به انتقام خودم و پدربزرگ دندون های نیشم رو به گردنش فرو کردم و خونش رو مکیدم مثل خون آدم ها شیرین نبود بلکه از زهر تلخ تر اما احساس قدرت شدیدی کردم لرزش بدنش که حاصل خالی شدن خون از تنش بود من رو خوشحال می کرد و حس انتقام کتک هایی که به من زده بود رو به خوبی ارضا می کرد.

بعد از اون به سراغ بعدی رفتم و از خون او هم خوردم خیلی قدرتمند و سرزنده شدم انگار خونشون برای من مفید بود و قدرت خون آشامیم رو چندین برابر می کرد.به سمت پدربزرگ رفتم طناب هایی که به دور دست و پاش بسته شده بود پاره کردم و دست هاش رو گرفتم.همون گرمای همیشگی در آغوشش گرفتم و بوسیدمش خیلی مواظب بودم که ناخون های بلند و دندون های نیشم بهش آسیبی نزنه.باید از دستای گرم و پر مهرش تشکر می کردم که باعث شدن من فریب شاهزاده تاریکی رو نخورم.

پدربزرگ هم خوشحال بود.براش ماجراهای عجیب و غریبی رو که برام اتفاق افتاده بود به طور کامل تعریف کردم.از لحظه رفتنش از شهر تا ماجراهای قبر و... با دلداری هاش عمری دوباره گرفتم و خوشحال و شاداب شدم ازش خواستم که فردا صبح به یه شهر دور سفر کنیم تا از شر این موجودات شیطانی برای همیشه خلاص بشیم!اما گفت:مگه امکانش هست که از دست شیطان خلاص بشی؟اون همیشه همراهته همین امشب و با استفاده از قدرت خون آشامیت باید به این ماجرا خاتمه بدی...

ادامه در قسمت سی ام



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مدیر | نظرات ()

من بودم و دو موجود شیطانی که حضورشون و ظاهر اهریمنیشون برای بند اومدن نفس یک انسان کافی بود.اما من یه خون آشام بودم!شمشیر رو محکم در دست هام گرفتم که اون ها احساس نکنن ترسیدم.بازم گفتن:کتاب کجاست؟گفتم :درباره چی حرف میزنید؟!

به سمت من حمله کردن با یه ضربه شمشیر از دستم افتاد.خم شدم تا برش دارم یکی از اون ها از پشت گرفتم و دیگری با یه خراش که با چنگال هاش به صورتم زد من رو به سمت دیوار پرت کرد.

محکم به دیوار خوردم و نقش بر زمین شدم خون از صورتم قطره قطره به زمین می ریخت.من یه پهلوان اسطوره ای مثل رستم نبودم یا یه شوالیه یا یه نظامی من یه نویسنده بودم با یه هیکل متوسط و عضله ای که حاصل بدنسازی بود که مدتی می رفتم بزرگترین سلاحی که بدست گرفته بودم یه قلم بود!حتی شمشیر پدربزرگ رو به خوبی به دست نگرفتم که با اون ها مبارزه کنم.اون ها جاسوسان شوالیه تاریکی و من یه نویسنده جوان مبارزه عادلانه ای نبود!

توی فکر بودم که یه لگد توی شکمم زدن و من کاملا به روی زمین افتادم.یکی از اون ها موهای من رو کشید و بازم از کتاب سوال کرد.باید فکری می کردم بهتر بود که جای کتاب رو به اون ها می گفتم و خودم رو برای همیشه راحت می کردم.اما نه من مسئول جون خودم پدربزرگ و پری بودم.از کجا معلوم که بعد از افشا کردن جای کتاب ما رو زنده میذاشتن.

صورتم رو به زمین کوبید دیگه نایی نداشتم و امیدم رو از دست داده بودم.گفتم:کتاب رو توی... صدای ضعیف پدربزرگ حرف من رو قطع کرد نه محسن اونا نباید به کتاب برسن.خوشحال شدم دیگه کاملا مطمئن بودم که خود پدربزرگ داخل اتاق و این بدنی که دیدم یه حقه از سمت اون ها نیست.

احساس خفگی کردم شروع به سرفه کردم شروع کردن به خندیدن و گفتن:هر دوی شما امشب کشته میشین.از درد بخودم پیچیدم از پنجره کوچک متوجه ماه کامل شدم بله امشب شب چهاردهم ماه بود و قرص ماه کامل و من داشتم تبدیل به خون آشام می شدم.اولین باری بود که از تبدیل شدن به خون آشام خوشحال بودم چرا که شاید با قدرتم می تونستم اون عوضی ها رو ادب کنم...

ادامه در قسمت بیست و نهم



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مدیر | نظرات ()

تاریک بود گوشیم رو از جیبم درآوردم و با چراغ قوش زیر زمین رو رصد می کردم.به باریکه نوری که از پنجره کوچک پیدا بود و خیره شدم با دنبال کردن ردش به صحنه ای غیر قابل باور رسیدم.پدربزرگ اونجا بود!با پیکر زخمی و دستان بسته با سرعت با سمتش رفتم.صدای هولناک قهقهه من رو ترسوند برگشتم کسی نبود ضربه ای به سرم خورد برگشتم باز هم چیزی ندیدم.با ضربه دیگه ای که به دستم خورد گوشیم به گوشه ای پرت شد.

با چی درگیر شده بودم دو صدای ترسناک که گاه گاهی به من ضربه میزدند و با تمسخر به من قهقهه می زدند.پدربزرگ از نور و تاریکی برای من زیاد صحبت کرده بود.که تاریکی دشمن نوره و ... اما این موجودات نامرئی در بین تمام اتفاقات عجیب و غریب این چند وقت و موجودات شیطانی و افسانه ای که دیده بودم نوبر بودند!

صدای خنده و قهقهه زدن اون ها روی اعصابم بود و حس دلهره و وحشت با من همراه شده بود هیچ راه فراری نبود یه زیر زمین تاریک دو تا موجود نامرئی و یه انسان بخت برگشته.باید پدربزرگ رو نجات می دادم.با یه ضربه محکم به دیواره اتاق و کنار پدربزرگ پرت شدم.صدا رو شنیدم که می گفت:بازی تمومه خون آشام کتاب کجاست جون شما تو دست های ماست.

چشمم به باریکه نور خورد روی زمین سایه هایی حرکت می کردند و بالا خبری نبود معما حل شد با اینکه اون ها نامرئی بودن اما نور و سایه های اون ها لوشون داد.بلند شدم و گوشی رو برداشتم به شمشیر پدربزرگ که رو دیوار پشت سر اون ها آویزون بود خیره شدم.گفتم:باشه حق با شماست من جای اون کتاب رو به شما میگم!و به آرامی و بدون جلب توجه به سمت دیوار می رفتم.

نزدیک دیوار که رسیدم شمشیر رو برداشتم و با استفاده از سایه اون ها پیداشون کردم و شمشیر رو در هوا چرخ دادم که خون سیاهی به صورتم پاشید و دیدم که هر دوی اونها ظاهر شدند و به من حمله ور ترسناک بودن و با تاریکی زیر زمین بیشتر می ترسیدم.از توصیف هایی که پدربزرگ کرده بود فهمیدم که اون ها باید همون جاسوسان تاریکی باشند...

ادامه در قسمت بیست و هشتم 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ | ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مدیر | نظرات ()

به جاده رسیدم خسته و کوفته با بدن بی جونم داشتم به سمت ناکجا آباد حرکت می کردم!تا حالا این منطقه و جاده رو ندیده بدم چه در کودکی چه الان برام غریبه بود.توی افکارم غرق شدم من تبدیل به یه افسانه شده بودم شاید در چنین موقعیتی بودن قبلا برای من خیلی جالب بود یه دنیای پر از هیولا که مثل یه بازیگر داخلش بازی کنی اما نکته تلخ این بود که همه چیز حقیقت داشت و ترس ها و دلهره ها و حتی زخم ها واقعی بودن و من اینجا گیر افتاده بودم.

به خودم اومدم و خونه پدربزرگ رو جلوی چشمم دیدم.خیلی خوشحال بودم حتی نمی خواستم به این فکر کنم که اون جاده ناشناخته چطور من رو به اینجا رسوند.مزرعه خشکیده نمای بیرونی خونه همون بود اما امید دوباره به من سلام کرده بود.جلو رفتم و در رو باز کردم وضع خونه همون بود بهم ریخته و غم انگیز.یاد کتاب افتادم و به سرعت به طبقه بالا رفتم.کشوی زیر تخت رو بیرون کشیدم و کتاب رو دیدم صحیح و سالم به قدری خوشحال بودم که اون رو بوسیدم و به سینم چسبوندم.

خیالم از بابت کتاب راحت شد اما پدربزرگ و پری کجا بودن چه بلایی سرشون اومده بود؟!شاید پری توسط شاهزاده تاریک دزدیده شده بود چون قبل اون قرار لعنتی باهاش حرف زده بودم.به هر حال کاری از دستم بر نمی اومد و باید منتظر رقم خوردن حوادث می موندم.

اما مسئله پدربزرگ خیلی جدی تر بود.این خونه به هم ریخته باغ و مزرعه خشکیده نشون از اتفاق خیلی بد داشت.حرف های شاهزاده تاریکی که خودش رو اشکان معرفی کرده بود اون قبر و ... داشتم دیوونه می شدم یعنی پدربزرگ مرده بود؟!ولی از این مطمئن بودم که پدربزرگ همون کسی بوده که من در شهر دیدم اما شاید توسط اون موجودات اهریمنی کشته شده بود و در اونجا دفن شده بود.

این سوال های بی جواب من رو احاطه کرده بودن و مثل خوره به جونم افتاده بودن.در ضمن هر لحظه امکان داشت من مورد حمله شاهزاده تاریکی یا افرادش قرار بگیرم.روبرو شدن با این نیروهای شیطانی غیر قابل تصور بود و اون ها قدرتمند و من بدون روحیه و ضعیف.

فکری به ذهنم رسید کلید همه این ماجراها زیر زمین اسرار آمیز بود که من چند ماه پیش با وارد شدن به اونجا باعث همه این بدبختی ها شدم.باید به اونجا میرفتم در این سفر اصلا به زیر زمین  فکر هم نکرده بودم.شاید نوشته ای یادداشتی چیزی از پدربزرگ اونجا باشه یا کتابی برای شکست دادن نیروهای شیطانی یا حتی یه معجون اسرار آمیز که من رو به حالت اول برگردونه.

از روی تخت بلند شدم و به راه افتادم ترس عجیبی به سراغم اومد و با پیمودن پله ها به پایین ذره ذره بیشتر می شد.همون حسی که در بچگی موقع خاموش کردن چراغ اتاق داشتم یا حس ترسی که وقتی به زیر زمین نزدیک می شدم بر حس کنجکاویم غلبه می کرد و نمی گذاشت وارد اونجا بشم.صدای قدم هام توی اون خونه سرد و بی روح یه فضای وحشتناک ایجاد کرده بود.به پشت در زیر زمین رسیدم عزمم رو جذب کردم و ترس رو کنار گذاشتم و در رو باز کردم...

ادامه در قسمت بیست و هفتم



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مدیر | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.