خون آشام-قسمت سی و دوم

قدم های لرزان رو به سمت پدربزرگ بر می داشتم.تعدادی گرگ تعدادی آدم گرگ نما مثل همونایی که شب های قبل دیده بودم به سمت پدربزرگ میرفتن.جلوتر از همه جاسوسان تاریکی حرکت می کردن.نمی تونستم باور کنم یه دنیایی که شاید برای خیلی آدم ها خیالی به نظر برسه من رو احاطه کرده بود.

پدربزرگ مثل من نترسیده بود اما اضطراب از چهرش مشخص بود.پدربزرگ رو محاصره کردن هر چه دویدم فایده ای نداشت.خبری از شاهزاده تاریکی نبود.به جلو رفتم گرگ ها حمله کردن با چنگال هام بهشون ضرباتی وارد کردم.باید هر طوری بود پدربزرگ رو نجات می دادم.یکی از گرگ ها پام رو گاز گرفت درد داخل تمام بدنم پیچید با چنگال هام به روی پشتش می کشیدم.بقیه گرگ ها به روی سرم ریختن و تلاش هام برای کنار زدنشون بی فایده بود.از همه طرف به من چنگ میزدن و گاز میگرفتن خون از بدنم سرازیر شد.چشمم به پدربزرگ افتاد و غم خودم یادم رفت.

با ضربه ای که یکی از جاسوسان تاریکی بهش از پشت زد با صورت به زمین خورد اشک از چشمام سرازیر شد.فریاد زدم:عوضی ها از جون ما چی می خواین؟!

جاسوس تاریکی پاش رو روی سر پدربزرگ گذاشت.آرزو می کردم که زمین دهن باز کنه و من رو فرو ببره.قدرت من برای مبارزه با گرگ ها هم کافی نبود چه برسه به بقیه موجوادت شیطانی دوباره فریاد زدم:کثافت ولش کن.

قهقه ای زد و اشاره ای به گرگ ها کرد.من رو رها کردن.از روی زمین بلند شدم.اون هم پاش رو از روی پدربزرگ برداشت و به سمت من اومد.گفت:چند بار به تو اخطار داده بودیم.کتاب رو بیار و گرنه دیگه اون دختر و پدربزرگت رو نمی بینی.

گفتم:کجا؟به شما موجودات شیطانی چه اعتمادی هست که به قولتون عمل کنید.بلند خندید و گفت:مثل اینکه یادت رفته یه خون آشامی!من به تو قولی ندادم تو هم مجبوری کتاب رو به من بدی!

حرصم گرفت و به سمتش حرکت کردم.در حال دویدن بودم که انگار به یه دیوار برخورد کرده باشم به زمین افتادم.همه با هم می خندیدن و من یادم اومد که با کسایی طرفم که جادو براشون یه کار معمولیه!

ناامید به روی زمین نشستم و قبول کردم که شکست خوردم و فقط نگاهشون می کرد.بهم گفت:کتاب یادت نره خون آشام!با نیزه پدربزرگ رو هدایت می کردن و به سمت همون قصر حرکت می کردن.دنیا روی سرم خراب شد.فقط یک راه برام باقی موند بود که کتاب رو به اون ها تحویل بدم و منتظر نابودی دنیا به وسیله شاهزاده تاریکی و شیطان باشم!

ناامید و مغموم به سمت خونه حرکت می کردم.تلخی شکست رو زیر زبونم مزمزه می کردم.برای یه جوون خیلی سخته که بدونه تمام توانش صرف یه شکست مفتضحانه میشه!

خونه وقتی پدربزرگ نبود بوی مرگ می داد.انگار در و دیوار خونه زنده بودن و بدون پدربزرگ مثل جمعی از مردم حس نا امیدی رو به آدم منتقل می کردند.صدای خرد شدن ذره ذره غرورم عذابم می داد.

به اتاق خودم در طبقه بالا رسیدم کتاب رو از زیر تخت بیرون آوردم و نگاهش کردم.یکی از نصیحت های پدربزرگ این بود که همیشه مقدمه هر کتابی رو بخون اما من از این کار متنفر بودم و همیشه فراری اما نمی دونم چرا تو این موقعیت و فضا کنجکاو شدم و مقدمه رو خوندم.

کتاب رو برداشتم و از خونه بیرون زدم به سمت جنگل و قصر حرکت کردم.اون حس شوم شکست با ترس و اضطراب فراوانی همراه شده بود و ضربان های قلبم راه نفس رو به من تنگ کرده بود.

به جنگل رسیدم خبری از جنگل پر طراوت قبلی نبود.جنگل آتیش گرفته بود درخت ها قطع شده بودن به جای صدای بلبل و رود خروشان صدای زوزه گرگ ها خرخر گرازها و شعله های آتیش به گوشم می رسید.یاد رمان ارباب حلقه ها شاهکار تالکین افتادم اما این افسانه و داستان نبود و من نقش بازی نمی کردم در حالی بزرگ ترین آرزوم در این لحظات این بود که چنین اتفاقی در حال رخ دادن باشه.

ادامه در قسمت سی و سوم

/ 3 نظر / 27 بازدید
تک پر

سلام واقعا داره جالب میشه موفق وپیروز باشی

شبنم

اسمش را مے گذاریم בوست مجازـی امــا آنـســو یــک آבم حـقـیـقـے نشـسـتــﮧ خـصوصــیاتـش را کــﮧ نمـے تــوانـב مخفے کنـב وقتے בلتنگے ها و آشفتگے هایش را مے نویسد وقت مــے گــذارב بــرایــم، وقــت مــے گذارم بـرایش نــگــرانــش مـــــے شـــــوم בلتــنــگــش مــــے شــوم وقتے בر صحبت هایم بـﮧ عنوانِ "دوست" یاב مے شوב مــطمــئن مــــے شــــوم کـــــﮧ حقــــیــقــــے ســت هــرچــــنـــــב کــنــــــــار هـــــــم نــبــــاشـــیــم هــرچنـב صـבاـی هم را هم نشنیـבه باشـیم من بـرایش سلامتــے و شادـی آرزو دارم هــــــــــرکــجـــــآ کـــــﮧ باشــــــد عالي بود [گل]