خون آشام-قسمت اول

چند روزی بود تو دفتر روزنامه مشغول به کار شده بودم و برای من که یه جوون بی تجربه بودم خیلی لذت بخش بود.خیلی خوشحال بودم و احساس غرور می کردم!

تو بخش حوادث قلم میزدم و دوستانی داخل دفتر پیدا کردم البته فقط من و پری جوون بودیم و بقیه پیر و با تجربه.پری توجه من رو از روزهای اول جلب کرد و تو کار نوشتن حوادث کمکم می کرد.با کمک های پری تونستم جایگاه ویژه ای در بین مخاطبای روزنامه پیدا کنم.پری از حوادث خوشش نمی اومد یکم ترسو بود می گفت که نباید درگیر حوادث بشی و ازین حرفا!

امروز که تو اتاقم نشسته بودم و و خبر مربوط به یه قتل رو تو کامپیوتر تایپ می کردم.پری اومد تو و خیلی خشن به من گفت:مگه نگفتم خودت رو درگیر نکن چرا انقدر توی این حوادث ترسناک سرک می کشی؟

خوشم نیومد به نظرم میخواست به من دیکته بکنه بهش گفتم:خانم رمانتیک شما بهتره بری شعر و داستانت رو بنویسی و تو کار من دخالت نکنی!

با شناختی که از دخترا داشتم با خودم گفتم که حتما باهام قهر می کنه بهتر بود که زیاده روی نمی کردم اما لبخندی زد و گفت:من دوستت دارم و اگه چیزی میگم بخاطر خودته نویسنده های زیادی رو دیدم که توی بخش حوادث کار کردند و فقط کسایی موفق شدند که خودشون رو درگیر حوادث نکردند.محسن من و تو نویسنده ایم نه پلیس و قاتل و جانی!تو فقط باید نوشترو جذاب کنی بزار مردم با این ماجراها درگیر بشن

لحنش طوری بود که من ترسیدم و حق رو به اون دادم چند روزی گذشت و من افسرده شدم یعنی قلمم خشک شد و دیگه نمی تونستم اون طوری که میخواستم بنویسم.چیز عجیبی هم نیست پیش میاد حتی برای حرفه ای ها چه برسه به من جوجه نویسنده!

با پری مشورت کردم و تصمیم گرفتم که به مرخصی برم رفتم پیش مدیر و برگه مرخصی رو دادم مدیر مرد خوبی بود و موافقت کرد البته اونم قضیه رو فهمیده بود.با پری خداحافظی کردم ازم خواست ذهنم رو آزاد بزارم تا بتونم دوباره بنویسم

ادامه در قسمت دوم

/ 1 نظر / 20 بازدید
سعیده

کار توی روزنامه واسه خیلی از ماها آرزوئه شروع خوبی بود آزاد بذارم نه بزارم تی بلا می سر