خون آشام-قسمت سی و یکم

در تاریکی شب زمستونی در حال قدم زدن در جنگل بودیم سکوت مهیبی که داخل جنگل بود باعث می شد حتی صدای وز وز حشره ای ترسناک به نظر بیاد.قدم های آرومی بر می داشتیم پدربزرگ دل شیر داشت و این قدم زدن ها براش عادت بود خیلی از شب ها بود که برای جمع کردن گیاهان داروئی به تنهایی بیرون رفته بود.حضورش دلگرمی خاصی به من می بخشید.

همینطور سردرگم و بی هدف قدم میزدیم تا اینکه صدایی توجه من رو به خودش جمع کرد.محسن!صدا در وزش ملایم باد قرار گرفته بود و بسیار ضعیف بود.کم کم صدا قوی تر می شد و نزدیک تر به پدربزرگ گفتم شما هم صدا رو می شنوید جوابش مثبت بود.با نزدیک تر شدن صدا حس کردم چقدر شبیه صدای پری بود.

مات و مبهوت بودم اون دور و اطراف رو نگاه کردم و به دنبال پری می گشتم.محسن صدای هی تکرار می شد شبیه به صدایی که درخواست کمک کنه نبود و خالی از احساس فقط من رو به خودش جذب می کرد.

بالاخره در لابلای درختان انبوه جنگل نمایی از پری رو دیدم.با وضع نامناسب و لباس های پاره پاره و بدن خونین.پدربزرگ دستم رو گرفت گفت توجه نکن شاید یه کلک از ناحیه سربازان شیطان باشه.اما اختیارم دست خودم نبود انگار با صدای پری جادو شده بودم من عاشق پری بودم با زنگ صداش از خود بی خود می شدم اما امشب یه حال و هوای دیگه داشتم.

به سمت پری حرکت می کردم و پدربزرگ سعی داشت من رو از حرکت منع کنه.پری انگار که پا نداشته باشه به سمت عقب بدون قدم زدن حرکت می کرد.دستم رو با تندی از دستم پدربزرگ رها کردم و به سمت پری دویدم اما اون دور تر می شد.سرعتم رو بیشتر کردم اون هم سرعتش بیشتر می شد صدای پدربزرگ که از من میخواست برگردم داشت محو می شد.

یکدفعه پری غیب شد.به خودم اومدم اینم یکی دیگه از حقه های کثیفشون بود.دنبال پدربزرگ گشتم فاصله زیادی بین ما افتاده بود چون من هنوز هم یک خون آشام بودم و قدرت زیادی داشتم.صدای هجوم عده ای به سمت ما می اومد.زمین شروع به لرزیدن ناشی از قدم زدن عده ای کرد.باید خودم رو به پدربزرگ می رسوندم تا آسیبی بهش نرسه...

ادامه در قسمت سی و دوم 

/ 5 نظر / 19 بازدید
شبـــنم

۞*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•**´`*•.¸¸.*´`*•.¸¸. ................ ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ ..................... ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ ........................... ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ ................................... ۞۞۞۞۞۞۞ ۞•۩▓۩▬►♥•۩▓۩▬►♥•۩▓۩▬►♥*•۩▓۩▬►♥•۩▓۩▬►♥*•۩▓ ۞*زیــبا ترین درود و سلام دوسـت عزیز. جالب بود خيلي ۞*موفق باشي ۞•۩▓۩▬►♥•۩▓۩▬►♥•۩▓۩▬►♥*•۩▓۩▬►♥•۩▓۩▬►♥*•۩▓ ................................... ۞۞۞۞۞۞۞ ........................... ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ ..................... ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ ................ ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ ۞*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•*´`*•.¸¸.•**´`*•.¸¸.*´`*•.¸¸. []

شبـــنم

راستي يه سئوال؟ براي نوشتن اين داستان از چيزي يا نوشته اي الهام گرفتي ؟ يا همش قدرت ذهن خودته؟ [نیشخند][قلب]

شبـــنم

سلام خوب هستيد ؟ [لبخند] پيشاپيش عيدتون هم مبارک [گل][گل][گل] `•?.•´¯) _____ (_.•´/|\`•._) _______ (_.:._)__(¯`:´¯) __(¯`:´¯)__¶__(¯ `•.?.•´¯) (¯ `•?.•´¯)¶__(_.•´/|\`•._) (_.•´/|\`•._)¶____(_.:._)_¶ __(_.:._)__ ¶_______¶__¶¶ ____¶_____¶______¶__¶¶ ¶¶ _____¶__(¯`:´¯)__¶_¶¶¶¶ ¶¶¶¶ ______(¯ `.?.•´¯)_¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶ ______(_.•´/|\`•._)¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶ _______¶(_.:._)_¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶¶ ¶_______¶__¶__¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶______¶_¶_¶¶¶¶(¯`:´¯)¶¶¶

علیرضا

مطالبت رو کپی کردم ومطمعنم مطلب جالبی میشه چون به اینجور داستانا علاقه دارم حتما میخونمش به من هم سر بزن من هم در حال نوشتن یه رمان هستم تک پر

montazer

chera baghieye dastano dge neminevisin??