خون آشام-قسمت دوازدهم

چند نفر توجهشون به جنازه مرد و گرگ جلب شده بود شانس آوردم که زود به اونجا رسیدم.خواستم از کوچه بیرون بیام به سمت مردم تو خیابون برم اما من هنوز خون آشام بودم و وضعیت از اونی هم که بود بدتر میشد.پالتو بزرگی که تنم بود به دادم رسید اون روی دوشم انداختم و بدن عجیب و ترسناکم رو پنهون کردم.سرم رو به پایین انداختم و خودم رو روی جنازه مرد اندختم و با کولی بازی خودم رو برادر مرد معرفی کردم و ناراحت از اینکه گرگ بهش حمله کرده!صدای نکره ای که از عوارض هیولا شدن بود مردم رو ترسوند.جنازه مرد و گرگ رو به سرعت بغل کردم و به داخل کوچه رفتم و مردم با کمی مکث به دنبالم اومدن ولی من پرواز کردم و به بالای ساختمان رفتم کسی هم متوجه نشد و همه گیژ و مبهوت شدن.مردم بعد کمی مکث و حضور پلیس خبرنگار ها پراکنده شدن.

ترسیده بودم و نمی دونستم چکار کنم بعد یه ساعت به آرامی پرواز کردم و به رودخانه پشت خونم رسیدم جنازه ها رو به داخل رودخانه انداختم.اونجا شده بود قبرستون اختصاصی مقتول های من!به خونه رفتم و با چشمای پر از اشک روی تختم دراز کشیدم و به کارهایی که کرده بودم فکر کردم.

صبح بیدار شدم و خوشحال از اینکه این حالت فقط یک بار در ماه اتفاق میفته به آینه نگاه کردم باز به حالت اول برگشته بودم ولی زخمای درگیری با اون مرد و گرگ روی بدنم بود جای چنگ گرگ روی گردنم عذابم می داد.به تخت نگاهی کردم که پر از خون بود فضای تاریک و به هم ریخته اتاق حالمو بهم میزد ولی نمی تونستم اونجا رو مرتب کنم من داشتم داخل یه مرداب تاریک فرو میرفتم و امیدی به نجات نداشتم.

برای بهتر شدن حالم و فهمیدن اینکه اتفاق دیشب چه تاثیری توی شهر داشته به بیرون رفتم.متوجه ازدحام مردم در کنار یک کیوسک روزنامه فروشی شدم.خودم رو در میان جمعیت جای دادم و یکی از روزنامه هایی که دست مردم بود رو گرفتم و نگاه کردم.یک مطلب انتقادی درباره افزایش جنایت در شهر ها بود.چشمم به دنبال نویسنده اثر بود که با دیدن اسمش، یه لحظه از تعجب خشک شدم.نویسنده آن مقاله که در یکی از روزنامه های کم فروش شهر چاپ شده بود، کسی جز پری نبود.

روزنامه رو خریدم و با خودم به خونه بردم.هنوز باورم نمی شد پری این مطالب رو نوشته باشه.پری درباره موضوعاتی مطلب نوشته بود که در تخصص من بود.اون هرگز علاقه ای به صفحه حوادث و جنایات نداشت.آره به خاطر من بود.به یاد روزهای خوبی که با هم بودیم افتادم آخه چرا من؟!

به پری زنگ زدم صدای بوق های تلفن برای من نوید اتفاقات خوب رو می داد...

بالاخره جواب داد:سلام

گفتم:سلام پری

جا خورد انتظارشو نداشت ولی خوشحال شد و حرفی از گذشته نزد.خوشحالی خودم رو از دیدن مقالش بهش گفتم و ازش خواستم هم دیگه رو ببینیم.قبول کرد و پیشنهاد داد توی دفتر روزنامشون به دیدارش برم.

دیدار با پری برای من یه قوت قلب بود.شاید همه این روزهای بد به پایان می رسید....

ادامه در قسمت سیزدهم

/ 5 نظر / 13 بازدید
angin

خب!بهتر شده داستان. اون قسمت برادر مرده خودشو جا زده ، خوب بود. [گل]

پریسا

خیلی خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم که بهم سر زدی. اما به حضور سبزتان بازم نیازمندیم. بدو که کلی مطلب جدید دارم

Negin

جالب بود [گل]

site02

گاهي شانس فقط يک بار به آدم رو مياره پس بايد قدرش رو دونست بهترين فرصت زندگي شما براي ثروتمند شدن مجموعه اي بي نظير براي اولين بار در ايران براي کساني که مي خواهند بهتر زندگي کنند و از کمترين وقت و هزينه بيشترين سود را ببرند.براي آگاهي از جزييات بيشتر به لينک زير مراجعه کنيد. http://site02.ely.ir

سعیده

قشنگ بود میخوای داستان بعدی رو چی بنویسی؟