خون آشام-قسمت بیست و ششم

به جاده رسیدم خسته و کوفته با بدن بی جونم داشتم به سمت ناکجا آباد حرکت می کردم!تا حالا این منطقه و جاده رو ندیده بدم چه در کودکی چه الان برام غریبه بود.توی افکارم غرق شدم من تبدیل به یه افسانه شده بودم شاید در چنین موقعیتی بودن قبلا برای من خیلی جالب بود یه دنیای پر از هیولا که مثل یه بازیگر داخلش بازی کنی اما نکته تلخ این بود که همه چیز حقیقت داشت و ترس ها و دلهره ها و حتی زخم ها واقعی بودن و من اینجا گیر افتاده بودم.

به خودم اومدم و خونه پدربزرگ رو جلوی چشمم دیدم.خیلی خوشحال بودم حتی نمی خواستم به این فکر کنم که اون جاده ناشناخته چطور من رو به اینجا رسوند.مزرعه خشکیده نمای بیرونی خونه همون بود اما امید دوباره به من سلام کرده بود.جلو رفتم و در رو باز کردم وضع خونه همون بود بهم ریخته و غم انگیز.یاد کتاب افتادم و به سرعت به طبقه بالا رفتم.کشوی زیر تخت رو بیرون کشیدم و کتاب رو دیدم صحیح و سالم به قدری خوشحال بودم که اون رو بوسیدم و به سینم چسبوندم.

خیالم از بابت کتاب راحت شد اما پدربزرگ و پری کجا بودن چه بلایی سرشون اومده بود؟!شاید پری توسط شاهزاده تاریک دزدیده شده بود چون قبل اون قرار لعنتی باهاش حرف زده بودم.به هر حال کاری از دستم بر نمی اومد و باید منتظر رقم خوردن حوادث می موندم.

اما مسئله پدربزرگ خیلی جدی تر بود.این خونه به هم ریخته باغ و مزرعه خشکیده نشون از اتفاق خیلی بد داشت.حرف های شاهزاده تاریکی که خودش رو اشکان معرفی کرده بود اون قبر و ... داشتم دیوونه می شدم یعنی پدربزرگ مرده بود؟!ولی از این مطمئن بودم که پدربزرگ همون کسی بوده که من در شهر دیدم اما شاید توسط اون موجودات اهریمنی کشته شده بود و در اونجا دفن شده بود.

این سوال های بی جواب من رو احاطه کرده بودن و مثل خوره به جونم افتاده بودن.در ضمن هر لحظه امکان داشت من مورد حمله شاهزاده تاریکی یا افرادش قرار بگیرم.روبرو شدن با این نیروهای شیطانی غیر قابل تصور بود و اون ها قدرتمند و من بدون روحیه و ضعیف.

فکری به ذهنم رسید کلید همه این ماجراها زیر زمین اسرار آمیز بود که من چند ماه پیش با وارد شدن به اونجا باعث همه این بدبختی ها شدم.باید به اونجا میرفتم در این سفر اصلا به زیر زمین  فکر هم نکرده بودم.شاید نوشته ای یادداشتی چیزی از پدربزرگ اونجا باشه یا کتابی برای شکست دادن نیروهای شیطانی یا حتی یه معجون اسرار آمیز که من رو به حالت اول برگردونه.

از روی تخت بلند شدم و به راه افتادم ترس عجیبی به سراغم اومد و با پیمودن پله ها به پایین ذره ذره بیشتر می شد.همون حسی که در بچگی موقع خاموش کردن چراغ اتاق داشتم یا حس ترسی که وقتی به زیر زمین نزدیک می شدم بر حس کنجکاویم غلبه می کرد و نمی گذاشت وارد اونجا بشم.صدای قدم هام توی اون خونه سرد و بی روح یه فضای وحشتناک ایجاد کرده بود.به پشت در زیر زمین رسیدم عزمم رو جذب کردم و ترس رو کنار گذاشتم و در رو باز کردم...

ادامه در قسمت بیست و هفتم

/ 2 نظر / 5 بازدید
Negin

سلام این که دوباره ماجرا از زیرزمین داره شروع میشه خیلی جالبه موفق باشی [گل]