خون آشام-قسمت چهاردهم

برای حرص دادن پری به گوشه ای رفتم و به دختر های جوانی که به سمتم میومدن با تمایل امضا می دادم و باهاشون عکس می گرفتم.حتی به یکیشون پیشنهاد دادم که با هم شام بخوریم.حتی ناشر هم از رفتار سبک من حرصش گرفته بود.

مهسا دختر سرزنده و زیبایی بود.در تمام مدتی که در رستوران بودیم از کتاب من سخن می گفت.من هم که از قبل خودم رو برای جواب دادن آماده کرده بودم، به تمام سوال هاش پاسخ دادم.بعد از صرف شام به زیر پل قدیمی شهر رفتیم.من اون آدم با حیای سابق نبودم و از هر فرصتی برای نزدیک تر شدن به مهسا استفاده می کردم و حتی خواستم شب به خونه خودم دعوتش کنم!به خاطر باد سرد پاییزی مهسا سردش شد و من کتم رو روی دوشش انداختم.

مهسا از اینکه تونسته بود با یک نوسنده مشهور قدم بزنه بسیار هیجان زده بود.هنوز از پل دور نشده بودیم که بدنم شروع به لرزیدن کرد.به آسمان نگاهی کردم.بازم ماه کامل شده بود :(

از مهسا خواستم که به منزلش برگرده و منو تنها بزاره ولی اون دلش می خواست با من بمونه.تغییرات شروع شد و مهسا با دیدن دندون های نیش من جیغ بلندی کشید و به سوی روشنایی کنار پل دوید.جهش سریعی کردم و موهای طلاییش رو با چنگالهای بلندم کشیدم.لبام رو روی لب هاش گذاشتم و با ولع خاصی بوسیدم با برخورد دندون های نیشم لب هاش پاره شد و ازشون خون می چکید که برای من منظره بسیار زیبایی بود.احساس گرسنگی می کردم و نیاز به خون داشتم بنابراین دندون هام رو در گردن ظریفش فرو بردم و خونش رو مکیدم سپس به سوی خیابان های تاریک خیز برداشتم و خوشحال و راضی از غذای زیبا و خوشمزه ای که خورده بودم!...

صبح که از خواب بیدار شدم با یاد آوردن ماجرای دیشب از ناراحتی گریه کردم.نمی خواستم بلایی سر اون دختر بیچاره بیارم ولی ماه کامل بود و نمی تونستم این کار رو نکنم.چند بار خواستم با کارد آشپزخانه رگ دستم رو بزنم و زودتر از شر این زندگی نکبت بار خلاص بشم ولی روح شیطانیم بر وجدانم غلبه داشت.

نزدیک ظهر بود که پری به خونه من اومد،خیلی عصبانی بود و با تنفر به من نگاه می کرد.یه حس پیروزی و غلبه خاص داخل چشماش بود!بهم گفت:دیشب خوش گذشت آقا محسن؟!گفتم چه خوش گذشتنی فقط خواستم یکم حرص تو رو در بیارم من که با مهسا جایی نرفتم.گفت:از اینکه اسمش رو حفظ کردی مشخصه!اومدم که تیریپ عصبانیت براش بردام و که به من اعتماد نداری و از این حرفا که روزنامه صبح رو جلوم گذاشت و صفحه حوادث رو باز کرد.عکس بزرگی از جسد مهسا روی اون صفحه انداخته شده بود.دیشب انقدر عجله کرده بودم که یادم رفت جسدش رو پنهان کنم یا به رودخانه بندازم.خودم رو بی خبر نشون دادم و گفتم بیچاره دختر خوبی بود خدا بیامرزش!

پری به قسمتی از عکس که کتم در اون نمایان بود اشاره کرد و گفت:یادمه قسمت کنار این کت رو با یه پارچه آجری رنگ دوخته بودم، آخه تو اون موقع اینقدر ثروتمند نبودی...

دوباره به عکس نگاه کردم.جای پارچه وصله زده شده به خوبی در عکس مشخص بود.خندیدم و گفتم: خب، یعنی این کت منه؟

پری با عصبانیت گفت:آخه آشغال مثل روز روشنه که چه غلطی کردی و باز انکار می کنی؟!

نتونستم مقاومت بیشتری کنم و سرم رو به نشونه باختن پایین انداختم. پری بدون کوچکترین همدردی گفت:بهتره تا فردا خودت رو معرفی کنی محسن، وگرنه مقاله جنجالی و جالبی درباره یه نویسنده آدم کش می نویسم...

پری اینو گفت و رفت.به تهدیدش فکر کردم شوخی نداشت رفتار احمقانه من هم مزید بر علت بود.
باید هر طوری می شد خودم رو از این مخمصه نجات می دادم.

ادامه در قسمت پانزدهم

/ 0 نظر / 3 بازدید