خون آشام-قسمت شانزدهم

بعد از ظهر جریان کارهایی که کردم و سه قتلی رو که انجام دادم برای پدربزرگ تعریف کردم.پدربزرگ از شنیدن حرف های من خیلی ناراحت شد و گفت: چرا سعی نکردی خودت رو کنترل کنی؟

گفتم: من یه خون آشام شدم!

گفت: فرقی تو اصل موضوع نمیکنه یه خون آشام هم می تونه خودش رو کنترل کنه

از من پرسید: کتاب اشکان رو خوندی؟

گفتم: نه اصلا وقت نکردم

گفت: اون کتاب رو اشکان زمانی که تو زیر زمین بود نوشت و تو فصل آخرش اشاره کرده که با ایمانی که توی خونه پدربزرگ پیدا کرده جلوی شخصیت شیطانیش بایسته

گفتم: خب مثلا چکار کنم؟!

گفت: اصلا اون گردن آویز قرآن که مادرت بهت داده کجاست؟

به یادش افتادم زیباترین یادگاری که از مامان داشتم رفتم و داخل کمد پیداش کردم هنوز بوی مامان رو میداد دو سه سالی بود که به کلی فراموشش کرده بودم بوسیدمش و به گردنم انداختم.

به کمک پدربزرگ تمام چوب هایی که به پنجره ها زده بودم رو کندم.خورشید خیلی خاص بود در اون عصر پاییزی هم گرماش لذت بخش بود هم نورش.با پدربزرگ نشستیم و در اون غروب دل انگیز چایی خوردیم.انگار از زندان آزاد شده باشم خیلی حس خوبی داشتم.ناگهان صدای در آرامش ما رو بهم زد.از صدای کوبش بلند و مکرر در حدس زدم پلیس باشه و پری من رو لو داده.

پری بود بدون پلیس ها خواستم که باهاش صمیمی بشم و دعوتش کنم با هم صحبت کنیم.که با تندی به من گفت محسن باهات شوخی ندارم فردا مقاله ای که نوشتم رو برای چاپ میدم.

پری به قدری ناراحت بود که حتی نگذاشت من کوچک ترین حرفی بزنم.هنوز از خونه خارج نشده بود که پدربزرگ از اتاقی که داخلش پنهان شده بود بیرون اومد و گفت: دخترم، تو نباید اینکار رو بکنی، محسن ناخواسته باعث این قتل ها شده...

پری گفت: قتل ها پس ایشون یک قاتل حرفه ای هستن!

از دست پدربزرگ ناراحت شدم کار رو خراب تر کرد!

پدربزرگ گفت: دخترم محسن توی حال خودش نبوده و از عمد قتل رو انجام نداده

پری گفت: یعنی چی؟یعنی معتاده یا مشروب میخوره؟!!

پدربزگ گفت: محسن اون زمان اصلا آدم نبوده!

پری خندید و گفت: خب، این که معلومه.فقط حیوون ها می تونن چنین کار بی رحمانه ای رو انجام بدن...

ادامه در قسمت هفدهم

/ 1 نظر / 15 بازدید