خون آشام-قسمت ششم

به آرامی وارد زیرزمین شدم.پدربزرگ عینک درشتی به چشمانش زده بود و به گیاه خاصی که در دستش بود، می نگریست.سپس تکه ای از آن را بوسیله چاقو برش داد و زیر میکروسکوپ گذاشت.سرفه ای کردم و سرم رو پایین انداختم.پدربزرگ متوجه من شد و با صدای بلند گفت: محسن! چرا به اینجا اومدی...؟

- پدربزرگ باید چیزی رو به شما می گفتم...

عینکش رو از چشماش برداشت و با نگرانی به من نگریست.به سوی قفسه کتاب ها رفتم و آن کتاب ناشناس را برداشتم.بعد در مقابل دیدگان متعجب پدربزرگ، دریچه رو باز کردم.

پدر بزرگ فریاد کوتاهی زد و گفت:اون شیشه کجاست...؟

با ناراحتی گفتم:من باعث شدم بشکنه...

- و اون حشره...

- کشتمش...!

پدربزرگ با ناراحتی پشت میزش نشست و در فکر فرو رفت.به سمتش رفتم و بابت این کار از او معذرت خواستم.پدربزرگ که گویی به حرف های من گوش نمی کرد، با نگرانی گفت:حالا خوبه کشتیش!

- جاش خیلی می سوزه.

پدربزرگ بر سرش کوبید و گفت:حالا چه خاکی به سرم کنم؟

بعد منو به سوی خودش کشید و با سرنگ بزرگی از من خون گرفت. احساس ضعف شدیدی کردم.اون حشره یه خون آشام بود!

اول از حرف پدربزرگ خنده ام گرفت و این را به حساب شوخ طبعی او گذاشتم ولی بعد که چهره جدی او را دیدم، با نگرانی گفتم: چی می گید... پدربزرگ؟!

پدربزرگ خونی که از من گرفته بود رو زیر میکروسکوپ گذاشت و گفت:

- متأسفانه تو دیر یا زود تبدیل به یه خون آشام میشی محسن...

به خون سرخی که درون میکروسکوپ بود و متعلق به من بود، نگاه کردم. همه چیز شبیه یک کابوس بود. نمی تونستم حرف های پدربزرگ رو باور کنم.خون آشام یه افسانه خارجیه که خیلی هم مسخرست.

پدربزرگ مقداری دیگر از خون من را زیر میکروسکوپ گذاشت و با دقت به آن نگریست. پس از مدتی به سوی من آمد و کنارم نشست. به آن کتاب قطور اشاره کرد و گفت:تو به وسیله این کتاب خودت رو بدبخت کردی نویسنده این کتاب یه خون آشامه...

با تعجب به کتاب نگریستم و گفتم: ولی هیچ خون آشام وجود نداره.

پدربزرگ گفت: پس تو که جلوی من نشستی چی هستی؟

با ناراحتی گفتم: یه انسان.

پدربزرگ بلند شد و دوباره به نمونه خون من که زیر میکروسکوپ بود نگریست و با بغض گفت: نه محسن، تو یه خون آشامی!

با شنیدن حرف پدربزرگ ترس تمام وجودم رو فرا گرفت. هراسان از زیرزمین بیرون اومدم.

می خواستم از این کابوس رها شم و راهی به جز خارج شدن از آن زیرزمین نحس نداشتم. پدربزرگ دست منو گرفت و سعی کرد آرومم کنه. ولی برای من که یک جوان بودم، خون آشام شدن به معنای اتمام زندگی و رویاهایم بود.پدربزرگ منو به اتاقم برد و به چهره هراسانم نگریست و گفت: ترسیدی؟

بدون کمترین خجالتی گفتم: خیلی، من نمی خوام یه هیولا باشم.

پدربزرگ گفت: وقتی ماه کامل بشه تو یه خون آشام میشی.

اشک تو چشمام جمع شد.من برای این چند روز به تعطیلات اومده بودم که خوش بگذرونم ولی حس کنجکاوی لعنتی من، همه چیز رو خراب کرده بود.پدربزرگ که ناراحتی من را دید، گفت که در این چند سال در حال درست کردن معجونی بوده که به احتمال زیاد می تونه حال منو خوب کنه.با این حرف پدربزرگ دوباره به زندگی امیدوار شدم و سعی کردم بی تفاوت به همه چیز کار نوشتن رو دوباره آغاز کنم.میخواستم از حقیقت فرار کنم.پدربزرگ شیشه کوچکی که حاوی اون معجون بود رو به من داد و از من خواست اولین شبی که تبدیل به خون آشام شدم، قطره ای از اون رو در دهانم بریزم.

فرداشب ماه کامل می شد.اضطراب داشتم آرزو کردم که همه اینا یه خواب باشه!مثل بچگی خودم رو چنگوله گرفتم اما بیدار بودم.کسی چه میدونست شایدم اتفاقی نیفته...

ادامه در قسمت هفتم

/ 7 نظر / 3 بازدید
رویا

سلام وبلاگت را دیدم خیلی خوب بود ولی یه چیزی بدی تو وبلاگت دیدم آمار وبلاگت خیلی پایینه من چند وقت پیش یه تست زدم برای وبلاگ خودم نتیجه گرفتم آمار وبلاگم بالا رفت بیا وبلاگت را در اینجا ثبت کن بازدیدش میره بالا و در گوگل محبوب تر میشی

شیرین

سلام دوست وبلاگ نویس, وبلاگت خوبه امبدوارم موفق باشی و یه روز یکی از وبلاگ نویسای معروف ایران بشی می خوام با هم بیشتر در ارتباط باشیم بیا وبلاگتو توی سایت من ثبت کن تا ادرستو داشته باشم بتونم هر روز بهت سر بزنم مرسی شیرین

پریسا

سلام, یارانه های عید هم اعلام شد,خبرهای جدید رو می تونی توی سایتم بخونی. راستی عید شما هم مبارک پیشاپیش

angin

داستان رو خوندم.خداییش کششی نداشت.نه ترسی و نه هیجانی! تو تبدیل به خون آشام خواهی شد!!! خب از اول اسم داستان متوجه میشه خواننده که قراره کسی خون آشام بشه. و خب چه کسی بهتر از نویسنده که یه حشره هم اونو نیش زده به نظر من نباید همه چیزو به خواننده گفت.کاش یه جوری نوشته می شد که پدربزرگ یه خون آشام می بود.برخلاف تصوری که خواننده داره.پدربزرگ مهربان!!!کسی که محسن رو نگه می داره تا خونشو بمکه!کسی که در بچگی هم همین کارو با محسن کرده و معجونی به او می خورانده که متوجه نشه. نمی دونم ولی داستان خون آشام بخاطر خاطرات یک خون آشام(فیلم) نیاز به پرداخت هنرمندانه و مرموز بیشتری داره. خیلی بد نبود ولی هیچ چیز غافلگیرکننده نداشت. بقیه رو می خونم.شاید قراره اتفاقی خلاف تصور و پیش بینی ما بیفته.منتظرم

سعیده

همه چی خیلی روون پیش رفت من که قانع نشدم باید شواهد بیشتری توی روستا میذاشتی یا مثلا یه علامت سوال تو گذشته پدر بزرگ راستی میگما این یعنی چی؟ خودم رو چنگوله گرفتم

سعیده

آخه خوب این چنگوله یعنی چی؟ به لهجه کجای لرستانه؟