خون آشام-قسمت دوم

سفرم شروع شد از یه طرف به خاطر کارم ناراحت بودم و از طرف دیگه بخاطر دیدن پدربزرگ عزیزم خوشحال. اون در خونه قدیمی و اجدادی بزرگش زندگی می کرد. بعد از فوت مادربزرگم بود که به من گفت:محسن اگه روزی بیکار شدی خونه منو فراموش نکن چون احساس می کنم دنیا فراموشم کرده...

پدربزرگ من با تمام پدربزرگ های دنیا فرق می کنه.یه آشپز حرفه ایه، یادم هست همیشه دستپختش بهتر از مادربزرگ بود!پدربزرگ در مزرعه بزرگ خودش هم کار می کنه و من به داشتن چنین پدربزرگی افتخار می کردم.مسیر خونه پدربزرگ جالب نبود و جاده های روستایی رو هم که وضعش رو می دونید حتی توی مسیری که باید پیاده می رفتم کفشم پاره شد!دیدن خونه ی پدربزرگ از دور باعث شد تمام سختی های راه رو فراموش کنم.چند سالی می شد که به اونجا نیومده بودم ولی خونه همون طور زیبا مونده بود و همه این ها معجزه دستان پدربزرگ بود.

چند بار در خونه رو زدم ولی کسی جواب نداد.احتمال دادم به علت کهولت سن گوش های پدربزرگ کمی سنگین شده باشه بنابراین وارد خونه شدم. بوی خوراک گوشت و لوبیا مستم کرد.این غذای محبوب پدربزرگ و البته من بود.به آشپزخونه رفتم و در قابلمه را برداشتم. این واقعأ خوش شانسی بود که در چنین روزی پدربزرگ این غذا رو بپزه.

صدای پایی شنیدم.صدا از زیرزمین کهنه خونه می اومد. جلوتر رفتم و پدربزرگ رو دیدم. پدربزرگ با دیدن من لبخندی زد و گفت: بذار ببینم. این چشمای شیطون محسن کوچولوی من نیست؟
در آغوشش گرفتم و گفتم:درست حدس زدین...
لپم رو کشید و گفت: نکنه پدربزرگتو دست کم گرفتی...
چند بار بوسیدمش و برای این چند سال که نتونسته بودم به دیدنش بیام، معذرت خواستم.

نهار رو که خوردیم، پدربزرگ اتاق بالا رو به من داد و از اونجایی که می دونست به نویسندگی علاقه مند هستم، ماشین تایپ قدیمیش رو از زیرزمین بیرون آورد و تو اتاقم گذاشت.کمی که استراحت کردم، پشت میز نشستم و سعی کردم با اون ماشین تایپ خودم رو سرگرم کنم. بعد از یک ساعت فکر کردن هنوز نتونسته بودم کوچکترین کلمه ای رو تایپ کنم. پدربزرگ وارد اتاق شد و از چهره پریشونم متوجه ماجرا شد. کنارم نشست و با مهربونی گفت: حالا که نمی تونی چیزی بنویسی، سعی کن خودت باعث ماجرا بشی!

ادامه در قسمت سوم

/ 2 نظر / 21 بازدید
سعیده

مدیر جان من الان دچار گمگشتگی فضایی شدم محل کار محسن کجاست؟ لابد تهران خونه ی پدربزرگ کجاس؟ لابد شمال از مکان بهم تصویر بده واو! ماشین تایپ چه نوستالژیک اگر نمی تونی داستانی بنویسی حداقل سعی کن خودت باعث ماجرایی بشی... از اون جمله های خوشگل. به قول معروف دیالوگ های ناب

سعیده

لبخندی زد و گفت: بذار ببینم. این چشمای شیطون محسن کوچولوی من نیست؟ در آغوشش گرفتم و گفتم:درست حدس زدین... لپم رو کشید و گفت: نکنه پدربزرگتو دست کم گرفتی... چند بار بوسیدمش و برای این چند سال که نتونسته بودم به دیدنش بیام، معذرت خواستم. یه ذره دخترونه نیست؟ این حوار میتونه بین یه مادربزرگ و نوه منطقی باشه اما بین دوتا مرد غول آسا چنین گفتگویی تو ذوق میزنه