خون آشام-قسمت بیست و چهارم

پدربزرگ شیشه کوچیکی از جیبش درآورد و مایع درونش رو روی سرش ریخت.ناگهان سرش شروع به جوشیدن کرد، سیاهی چشمهاش به بالا رفت و از دهنش کف بیرون اومد.با ترس از پدربزرگ دور شدم و درکنج اتاق طوری که پشت صندلی او قرار بگیرم، ایستادم.صدای ناله پدربزرگ اتاق رو پر کرده بود، ناخودآگاه اشک از چشمام سرازیر شد.پس از مدتی ناله پدربزرگ خاموش شد.اشک هام رو پاک کردم و با احتیاط به سمتش رفتم ولی اون خودش زودتر از صندلی بلند شد و به من نگاه کرد.به خاطر کابوسی که می دیدم فریاد بلندی سر دادم و به دیوار چسبیدم.

انگار جسم پدربزرگ در صندلی ناپدید شده و جسم دیگری جاش رو گرفته بود.حالا اون موجود ترسناک با صورت رنگ پریدش که به مرده ها شباهت داشت، مقابلم ایستاده بود و من در برابر او احساس ناتوانی می کردم.هنوز مبهوت این اتفاق عجیب بودم و ترس در ذهن و جسمم رخنه کرده بود.اگه اون موجود ترسناک خودش حرف نمی زد و همانطور با چشمای گودش به من خیره می موند به طور حتم تا الآن از ترس مرده بودم...

- اینقدر ترسناک هستم؟

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم بر خودم مسلط بشم.با احتیاط به او نزدیک شدم و گفتم:ازبین رفتن پدربزرگم مقابل چشمام ترسناکه نه؟!

با نگاه خیرش به سوی من اومد و خواست دستام رو بگیره.از او فاصله گرفتم و با تنفر نگاهش کردم.می دونست که تمایلی به همنشینی با او ندارم بنابراین روی تخت نشست و سعی کرد به حد کافی از من فاصله بگیره.از رفتارم ناراحت شدم، این رفتار من با پدربزرگ اصلأ درست نبود.جلو تر رفتم و با اندوه صدایش کردم، توجهی به من نکرد.از گلویش صدای خرخری بلند شد و گفت:من پدربزرگ تو نیستم محسن...

با ناراحتی گفتم:پدربزرگ شما چه بلایی سر خودتون آوردید؟

از تخت بلند شد و گفت:حقیقت اینه که پدربزرگ تو چند سال پیش مُرده.

از حرف های بی معنی که می زد عصبانی شدم با اینکه خودش می دونست چند روز قبل با هم در شهر دیدار کردیم همه این اتفاقات را حاشا و بدتر از همه اینکه هویت خودش رو هم انکار می کرد.خواستم دست هاش رو بگیرم و بر اونها بوسه بزنم تا شاید محبتی که سالها به من داشت دوباره در وجودش زنده بشه و یا بخواد این بازی مسخره رو تموم کنه که جلو اومد و دهانش رو باز کرد.با دیدن دندان های تیز و بزرگ نیش او جا خوردم و فهمیدم که با یک خون آشام صحبت می کنم.ناگهان خودم رو باختم، پدربزرگ چگونه می تونست به یک خون آشام تبدیل بشه حال آنکه او خودش در مورد این موجودات تحقیق کرده بود و حتی معجونی برای رهایی از این بیماری حیوان گونه ساخته بود.

شونه هام رو گرفت و فشار داد.دستش رو پایین انداختم و علت کارهای عجیبش رو پرسیدم.اون خوب می دونست که من در موقعیت روحی خوبی نبودم.از من فاصله گرفت و گفت:محسن من حقیقت رو به تو گفتم، من پدربزرگ تو نیستم.

با عصبانیت گفتم:پس کی هستی؟نکنه می خوای اومدن به شهر و هشدار دادنت به من رو هم انکار کنی.

به سمت شومینه رفت و مدتی به آتش خیره موند،سپس با صدای ناآشنایی که هیچ شباهتی به صدای مهربان پدربزرگ نداشت،گفت:من به شهر اومدم و بهت درباره جاسوسان تاریکی هشدار دادم. محسن، من اومدم. من... نه پدربزرگ تو.

چشمام اشک آلود شد،با صدایی گرفته گفتم:یعنی من پدربزرگم رو نمی شناسم.

- نه، نمی شناسی؛ چند لحظه پیش هم منو با اون اشتباه گرفته بودی.

- یعنی اون مرد پیری که روی صندلی نشسته بود و دستهاش رو گرفته بودم پدربزرگ من نبوده.

- نه اون بلکه تمام این چند ماه تو با پدربزرگت نبودی.تو با من بودی، شاید اشتباه من بود!توی سالهایی که با پدربزرگت زندگی می کردم اونقدر درباره عشق به تو با من حرف می زد که بعد از مرگش خواستم تو رو از این عشق محروم نکنم. محسن، من... من اشکان هستم.

خندیدم و گفتم:اشکان؟مگه یه خون آشام می تونه عشق رو بفهمه.پدربزرگ اینها توجیه خوبی برای رها کردن خونتون و تبدیل شدن به یه موجود دیگه نیست...

هنوز حرفم تموم نشده بود که جلو آمد و گفت:اگه حرفهام رو باور نمی کنی می تونم تو رو سر قبر پدربزرگت ببرم.

حرفهاش مثل پتکی بر سرم خورد.بین حقیقت و دروغ گم شده بودم و نمی تونستم مکان واقعی این اتفاق رو در ذهنم پیدا کنم.جلو اومد و من رو زیر شنل قرمزش پنهان کرد،لرزش عجیبی زیر پام حس کردم.وقتی شنل رو از مقابل چشمام کنار زد دیگه در اون قصر بزرگ نبودم،مکان سرسبزی رو دیدم که نمی دونستم در کجا واقع شده،برای همین ازش سوال کردم و او به من گفت:که اینجا قبرستون روستاست منتها یکی از بخش های متروک که کمتر کسی حاضره به اینجا بیاد.از من خواست برم و روی سنگ خاکستری ای که چند متر جلوتر زیر بوته انبوهی پنهان شده بود رو بخونم.با نگرانی جلو رفتم و بوته ها رو با دست کنار زدم،روی سنگ اسم پدربزرگ رو نوشته بود :(

ادامه در قسمت بیست و چهارم

/ 5 نظر / 43 بازدید
شبـــنم

[ناراحت] گناه داشت نبايد پدربزرگش ميمرد

Negin

با ورود اشکان داستان خیلی جالبتر شد [لبخند]

Negin

میگم نکنه حق با آنژین باشه پری هم جاسوس باشه [متفکر]

Negin

پس قسمت بیست و پنجم چی شد [لبخند]