خون آشام-قسمت سیزدهم

فقط چند صفحه دیگه مونده بود تا رمان من به پایان برسه ولی این رمان رمان من نبود افکار پریشان اشکان خون آشام به جای من در کامپیوتر نوشته می شد.اصلا نقشی داخل این رمان نداشتم و یه بازیچه برای کسی شده بودم که خونش در رگ های من بود.ولی با چاپ این رمان که می دونستم پرفروش میشه و من رو به تمام آرزوهام می رسونه خوشبخت می شدم.

نباید می گذاشتم که این افکار باعث بشه قرارم با پری رو فراموش کنم.بعد از مدتی طولانی به سر و وضعم رسیدم و راه افتادم.به دفتر کوچیک روزنامه رسیدم.سردبیر اون روزنامه کوچیک و کم فروش باید به حضور نویسنده ای مثل پری که باعث شده بود وضعشون از این رو به اون رو بشه افتخار می کرد.

از پله ها رفتم بالا و با دیدن اتاق جنایی برق از سرم پرید!به سمت اتاق رفتم بهتر بگم دویدم با دیدن پری انگار تمام اتفاقات بدی که افتاده بود فراموش شدن.بی اختیار گریه کردم و پری هم منتظر یه جرقه بود!با دستمالی که پری بهم داد اشکام رو پاک کردم و ازش بخاطر رفتارهای بدم معذرت خواستم.اون همون فرشته مهربون بود که حضورش زندگی من رو تغییر داده بود نه تنها به روی خودش نیاورد بلکه اونم معذرت خواست.دنیا مال من شده بود پری پیشنهاد داد که به این دفتر بیام و کار کنم قبول کردم و می خواستم تمام اتفاق های ناگوار این مدت رو براش تعریف کنم که صدای گوشی لعنتی فضای شاعرانه ما رو خراب کرد.ناشر بود ناشری که باهاش برای رمان صحبت کرده بودم شگفت زده بود از این رمانی که همه رو مبهوت خودش می کرد و موافقت کامل خودش رو برای چاپ رمان اعلام کرد.

حالم تغییر کرد غرور در خونه من رو دوباره زد به پری گفتم که کار دارم و باید برم.ناراحت شد ولی برام مهم نبود من دیگه روی قله ی افتخار خودم رو می دیدم.خیلی سریع خودم رو به خونه رسوندم و با ولع خاصی شروع به نوشتن کردم.دو سه روز بیشتر طول نکشید تا رمان به پایان رسید.اولین رمانم رو به پایان رسوندم در یکی دو ماه شاید در شرایط عادی نوشتن این رمان دو سه سال طول می کشید.

یکی از شب های پایانی تابستون بود.کنار پنجره ایستاده بودم و به جمعیتی که در خیابون به این طرف و اون طرف می رفتند، نگاه می کردم. همه به دنبال خرید لوازم مورد نیازشون بودند.لحظه ای با خودم فکر کردم انسان چه موجود بدبختیه،تا زمانی که انسان بودم باید برای هر کاری توضیح می دادم، مجبور بودم صبح ها با صدای زنگ ساعت بیدار شم و صبحونم رو در طول راه دفتر، بخورم،حتی بیشتر اوقات از ضعف، دچار خستگی می شدم و مجبور بودم مدت مدیدی استراحت کنم.ولی از زمانی که به خون آشام تبدیل شده بودم،قدرتم افزایش پیدا کرده بود، کمتر خودم رو درگیر مسائل روزمره می کردم و یک نویسنده حرفه ای شده بودم.

در افکار خودم غرق شده بودم که گوشیم زنگ خود ناشر بود بهش گفتم رمان تموم شده خوشحال شد و خواست هر چه زودتر نوشته هام رو برسونم که به چاپ برسه.

درست در فصل پاییز بود که رمان من به طور گسترده در شهر چاپ شد و استقبال مردم ازش بسیار خوب بود.در روزی که برای امضای کتاب رفته بودم پری رو در میان جمعیت دیدم.محل نذاشتم جلو اومد و گفت:بهت تبریک میگم محسن فوق العاده بود ولی بازم میگم که اینا افکار تو نیست!

با لبخندی غرور آمیز بهش گفتم:چی فکر کردی؟!فکر کردی همیشه به تو وابسته می مونم و کاری ازم بر نمیاد!دیگه برام مهم نبود من یه موجود قدرتمند بودم که همه چیز داشتم!

ادامه در قسمت چهاردهم

/ 4 نظر / 18 بازدید
patogh

شبکه اجتماعی پاتوق من وتو.... هم اکنون بجمع دوستان خود بپیوندید تا علاوه بر اینکه دوستان جدید پیدا کنین. میتوانین وبلاگ خود را نیز به دوستانتان معرفی کنین. همچنین میتوانین با پستهای خود. ازعکسو متن گرفته تا فایلهای خود را به اشتراک گذاشته وحتی یک گروه خصوصی درست کنین و در نظرات شرکت کنین. دارای سیستم تبادل لینک رایگان.

سارا

سلام دوست خوبم وبلاگت خیلی باحاله مطالب بسیار جالبی داری ما هم یه سایت تو زمینه موسیقی و فیلم داریم اگر دوست داشتی یه سری هم به ما بزن موفق باشی . www.Melodyhaa.com

وحیدی

تور7 روزه یونان، اقامت در هتل 5*،راهنمای فارسی زبان،گشت شهری،ترانسفر،بیمه،ویزا 890یورو+3.250.000 تومان صوناپرواز021-88431780-88430317

Negin

ای باباااااااااا این محسن که باز با پری بهم زد [ناراحت]