خون آشام-قسمت بیستم

با عصبانیت دستاش رو به زمین می کشید و گفت: خوب می دونی که دارم درباره چی حرف می زنم؛ درباره کتاب اشکان خون آشام!

با ناراحتی به طرفش رفتم ولی از من فاصله گرفت.به چشمهای براق و قرمزش که بیشتر به چشم گربه ها شباهت داشت، خیره شدم و گفتم: اشکان کیه؟خون آشام چیه؟درباره چی حرف میزنی؟!

ناخون هاش رو روی تیر چراغ کشید و در حالیکه صدای گوش خراششون رو تحمل می کردم، صداش رو شنیدم که گفت: ولی جاسوسای کوچیک من، خبر آوردند که تو توی این مدت چکار کردی.به هر حال بهتره اون کتاب رو به من بدی، دو شب دیگه همینجا منتظرتم.

با ترس بهش نگاه کردم و متوجه شدم دو بال سیاه از پشتش در اومد و با تکون دادن اونها دونه های برف به سمت من اومد.ناگهان به یاد پری افتادم، من برای دیدن اون به اینجا اومده بودم و حالا با یک موجود ترسناک در حال گفتگو بودم.با نگرانی گفتم: پری کجاست؟

میون حرفم پرید و گفت: اون دختر انسان رو میگی؟ به خاطر اون هم شده کتاب رو برام بیار، محسن من حوصله زیادی ندارم.

و در یک چشم بهم زدن در میان باد و برف و بوران ناپدید شد.مدتی اونجا ایستادم و به سکوت زیر پل گوش کردم.فقط صدای باد بود که گاهی آرامش اونجا رو برهم می زد.لحظه ای با خودم فکر کردم شاید تمام این ها یک کابوس سرد برفی بوده مانند قصه هایی که پدربزرگ تعریف می کرد و در اونها همیشه کسانی که مسیرشون رو در هوای برفی گم کرده بودند،به یک خواب عمیق و وهم انگیز فرو می رفتند؛ ولی با دردی که به دنبال لمس گردنم به سراغم اومد، متوجه شدم که این یک داستان خیالی و یا فقط یک کابوس برفی نبود.من با یک موجود عجیب مثل خودم ملاقات کرده بودم و درباره پری هیچ چیز نمی دونستم.اگه بلایی سرش میومد هرگز خودم رو نمی بخشیدم.

چند بار فاصله بین پل و اولین خروجی رو طی کردم ولی چیزی که نشانه اومدن پری به اینجا باشه، پیدا نکردم.به سرعت به سمت خونه رفتم اگه کتاب رو پیدا کرده باشن که حتما پری رو می کشن به خونه رسیدم.در رو باز کردم و از پله ها بالا رفتم که صدایی عجیب شنیدم احساس اینکه کسی تعقیبم میکنه برگشتم و دیدمش یه موجود عجیب دیگه مثل انسان دو پا اما از نظر ظاهر مثل گرگ قلبم داشت از جا کنده می شد به طرف در خونم در طبقه چهارم با سرعت دویدم...

ادامه در قسمت بیست و یکم

/ 0 نظر / 8 بازدید