خون آشام-قسمت بیست و نهم

تغییرات شروع شد قدم بلند شد و پشتم خمیده ناخون هام بلند و عضلاتم قوی و از پوست بیرون زده و در نهایت دندون های نیش که شناسنامه ما خون آشام هاست!جاسوسان تاریکی ترسیده بودن از چهرشون مشخص بود آمادگی روبرو شدن با روی دیگه من رو نداشتن.به سمتشون حمله کردم دیگه نوبت من بود که خودنمایی کنم!هر کدوم از دستام رو تو شکم یکیشون فرو کردم صدای پاره شدن بدن و عضلاتشون بوسیله ناخون های بلندم برای من لذت بخش بود.اولین بار بود که خوشحال بودم چون دیگه با یه انسان بی گناه طرف نبودم و از قدرتم برای مقابله با موجودات شیطانی استفاده کردم.

خواستند که دست هام رو از شکمشون در بیارن اما با تمام قدرتم به سمت پایین فشار وارد کردم خراش های ناخون هام تا پایین بدن و حتی پاهاشون کشیده شد.خون سیاهشون به سمت من فواره می زد اما باز هم تسلیم نشده بودن.دست های من رو بیرون کشیدن و قصد حمله داشتن بی رحمانه و پی در پی به صورت و گردن و سینشون چنگ زدم به سمت عقب حرکت کردن.نگاهم به شمشیر افتاد با کمی عقب روندن اون ها شمشیر رو برداشتم و گردن یکیشون رو زدم.بدون رمق به زمین افتاد.

دیگری به سمت پدربزرگ حرکت کرد.شمشیر رو به زمین انداختم و به سرعت به دنبالش دویدم.اگه به پدربزرگ برسه کارش رو میسازه.بهش رسیدم و در بغل گرفتمش و به دیوار کوبیدمش با ناخون هام چشم هاش رو نشونه رفتم از حلقه بیرونشون کشیدم صدای زوزش به روح آدم خدشه وارد می کرد و به انتقام خودم و پدربزرگ دندون های نیشم رو به گردنش فرو کردم و خونش رو مکیدم مثل خون آدم ها شیرین نبود بلکه از زهر تلخ تر اما احساس قدرت شدیدی کردم لرزش بدنش که حاصل خالی شدن خون از تنش بود من رو خوشحال می کرد و حس انتقام کتک هایی که به من زده بود رو به خوبی ارضا می کرد.

بعد از اون به سراغ بعدی رفتم و از خون او هم خوردم خیلی قدرتمند و سرزنده شدم انگار خونشون برای من مفید بود و قدرت خون آشامیم رو چندین برابر می کرد.به سمت پدربزرگ رفتم طناب هایی که به دور دست و پاش بسته شده بود پاره کردم و دست هاش رو گرفتم.همون گرمای همیشگی در آغوشش گرفتم و بوسیدمش خیلی مواظب بودم که ناخون های بلند و دندون های نیشم بهش آسیبی نزنه.باید از دستای گرم و پر مهرش تشکر می کردم که باعث شدن من فریب شاهزاده تاریکی رو نخورم.

پدربزرگ هم خوشحال بود.براش ماجراهای عجیب و غریبی رو که برام اتفاق افتاده بود به طور کامل تعریف کردم.از لحظه رفتنش از شهر تا ماجراهای قبر و... با دلداری هاش عمری دوباره گرفتم و خوشحال و شاداب شدم ازش خواستم که فردا صبح به یه شهر دور سفر کنیم تا از شر این موجودات شیطانی برای همیشه خلاص بشیم!اما گفت:مگه امکانش هست که از دست شیطان خلاص بشی؟اون همیشه همراهته همین امشب و با استفاده از قدرت خون آشامیت باید به این ماجرا خاتمه بدی...

ادامه در قسمت سی ام

/ 3 نظر / 35 بازدید
شبـــنم

_________$$$$$ ___$$_________$$$ __$$$$_______$$$___$$$$$ _$$$$$$_____$$$___$$$$$$$ $$$_$$$$___$$$__$$$$____$ $____$$$$_$$$$_$$$ _______$$-$$$$$-$$—-$$$$$ ____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$ ___$$$$$$$$$$$$$$$$$_____$$$ __$$$__$$$$$$$$$$$$________$ _$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$ $$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$ $___$$$$___$$__$$$$___$$$ ____$$$_____$$___$$$____$$ ____$$______$$$___$$$____$ ____$$_______$$____$$$ ____$________$$$____$$ ____ _________$$$____$ _____________$$$ _____________$$$ ____________ $$$ ____________$$$ ___________$$$ _________$$$$$ ________$$$$$ ابرها نزدیکند سهم باران تنها حسرت پیچش یک پیچک بود [گل][گل][گل]

نگين

من همش به این فکر میکنم اگه این محسن آخرش دوباره انسان بشه دوباره شخصیت مثبت داستان بشه پس تکلیف اون قتل هایی که کرد چی میشه [متفکر]