خون آشام-قسمت هفدهم

پدربزرگ از پری خواست که بشینه و آرامشش رو حفظ کنه تا ماجرا را به طور کامل براش بگه.از پارچ روی میز یک لیوان آب براش ریخت و پری خورد.بعد گفت:محسن تبدیل به یه خون آشام شده.

پری گفت:مثل اینکه نویسندگی تو خانواده شما ارثیه یا من رو مسخره می کنید؟!

پدربزرگ جواب داد:به من میاد با این سنم بخوام دروغ بگم یا کسی رو مسخره کنم؟محسن توی سفری که به روستا داشت تبدیل به خون آشام شد.بعد عکس روزنامه ای که پری دیروز آورده بود رو بهش نشون داد جای دندون های نیش من روی گردن جسد مشخص بود.

بعد کتاب اشکان رو بدستش داد و ازش خواست که بخونش.پری چند ساعت مشغول خوندن کتاب بود.در این مدت از روی گرسنگی مجبور شدم لیوان خونی که از قبل تهیه کرده بودم رو در برابر چشمان ترسانش سر بکشم.وقتی که چند فصل از کتاب رو خوند رو به پدربزرگ کرد و گفت: نویسنده این کتاب کیه؟!

-یه خون آشام

-مثل اینکه باید باور کنم افسانه به واقعیت تبدیل شده چند بار به محسن گفته بودم که تغییر کرده ولی پنهان می کرد.

-افسانه هم بخشی از واقعیته!

پری با دیده ترحم به من نگاه کرد و گفت:که مقالش رو فردا چاپ نمی کنه ولی باید قول بدم که قتل دیگه ای انجام ندم.

من با اینکه می دونستم امکان نداره و نمی تونم بدون آدم کشتن زنده بمونم به اون و پدربزرگ قول دادم.

حالت مهربون چشماش به من می گفت که دیگه اون حس نفرت رو به من نداره و قبول کرده که من مقصر نبودم.بعد از مدت ها یه حس امید و خوشحالی به من دست داده بود.علاقه من به پری هر روز بیشتر شده بود حتی در زمان هایی که اذیتش کرده بودم و از خودم رونده بودمش دوستش داشتم.خیالم راحت شد دیگه دو تا حامی خوب مثل اون و پدربزرگ داشتم.

صبح خیلی زود، وسایل پدربزرگ رو مرتب کردم و از او خواستم تا ایستگاه قطار همراهیش کنم.خیلی اصرار کردم که کنارم بمونه ولی اون به خاطر مزرعش مجبور بود به خونش برگرده.قبل از اینکه سوار قطار بشه از من خواست که خیلی مراقب باشم.

وقتی قطار راه افتاد، حس عجیبی پیدا کردم مثل بچه ای که از پدر و مادرش جداش کنن شده بودم.بغضم ترکید و روی زمین نشستم و گریه کردم.مردم من رو با دست نشون می دادن و یکی میگفت دیونست یکی مسخره می کرد و اون یکی می خندید.بیشتر از حال خودم به حال اونا تاسف خوردم چرا مردم ما اینجوری شدن نمی دونم.اگه می دونستن من یه خون آشامم که از ترس آروزی این رو میکردن که آب بشن به زمین فرو برن!اگه توی حالت خون آشامی بودم حتما درس خوبی به اونا می دادم.

ادامه در قسمت هجدهم

/ 0 نظر / 16 بازدید