خون آشام-قسمت هجدهم

تصمیم گرفتم پیاده به خونه برگردم.بنابراین در خیابون های شهر قدم زدم.به آدم های کوچه و خیابون که هر کدوم یه داستان و ماجرا داشتن، نگاه می کردم.مطمئنا داستان زندگی هیچکدومشون به اندازه من غم انگیز نبود.روی پل پشت خونم ایستادم و به تصویر خودم تو آب رودخانه نگاه کردم.با خودم گفتم محسن تو دیگه یه موجود وحشتناکی و باید با سرنوشتت کنار بیای!

به سمت خونم حرکت کردم.از ایستگاه قطار تا خونه احساس می کردم سایه ای پشت سرم میاد و تعقیبم میکنه، حتی صدای نفس هاش رو که بیشتر به خرخر شباهت داشت، می شنیدم ولی هر چی پشت سرم رو نگاه می کردم، کسی رو نمی دیدم.تا حالا تو روز روشن انقدر نترسیده بودم.

در رو باز کردم و خواستم وارد خونه بشم احساس کردم که دستی به شونم خورد برگشتم کسی نبود از ترس به نفس زدن افتادم و درو محکم بستم.خواستم آب بخورم متوجه لیوان پدربزرگ شدم که افتاده بود.یادم بود که پدربزرگ دیشب با لیوان آب خورد و کمی از آب هم داخلش موند.دیگه مطمئن شدم که اتفاقاتی که افتاده بود خیال نبوده و کسی به خونه وارد شده.

با آشفتگی اطرافم رو نگاه کردم، چند تا از ظرف ها شکسته شده بودن و لباس های درون کمد بهم ریخته به نظر می اومدند.با عجله به اتاق ها رفتم و متوجه شدم جای بعضی از وسایل تغییر کرده، هنوز در فکر این بودم که چه کسی این کارها رو کرده که تلفن به صدا در اومد.گوشی رو برداشتم و صدای لرزان پری رو شنیدم، از لحن حرف زدنش معلوم بود که خیلی آشفتست، وقتی علتش رو پرسیدم چیزی نگفت و فقط خواست که نزدیک نیمه شب توی یه خیابون به دیدارش برم.

وقتی خونه رو مرتب کردم، ساعت نزدیک شش بعد از ظهر بود.به طرف پنجره رفتم و به مسجد نگاه کردم.دیگه نه از روشنایی بدم میومد نه مسجد حضور پدربزرگ همه چیز رو عوض کرده بود.قرآن رو درآوردم و بوسیدم و دوباره به گردنم انداختم.

کامپیوتر رو روشن کردم و تمام فایل هایی که با افکار پلید اشکان نوشته بودم رو پاک کردم.سرچشمه ذوقم باز شد و شروع به نوشتن کردم اما نه دیگه جنایی و ترسناک بلکه چند جمله عاشقانه، با خوشحالی فایل رو توی کامپیوتر ذخیره کردم.برای من که چند ماهی بود دیگه خودم نمی نوشتم این به منزله نور امیدی بود.

پس از شام خوردن، به حموم رفتم و صورتم رو اصلاح کردم.سبک شدم انگار زخم های روحم شسته شده بود.ادکلن مخصوص خودم رو، برداشتم و به گردنم زدم.از کارهای خودم خندم گرفت.من از وقتی که پری رو دیده بودم، احساس خاصی نسبت بهش پیدا کرده بودم.او متفاوت بود یه دختر سنگین و رنگین که تو رویاهام به دنبالش می گشتم.رفتار سنگینش با مردها من رو به خودش مجذوب کرده بود مهربونی هاشم که برای من حد مرز نداشت.خدایا یعنی میشه امشب ازش خواستگاری کنم!

داشتم در آینه تیپ خودم رو برانداز می کردم که خودم رو به شکل خون آشام دیدم همون حالتی که شب هایی که ماه کامل بود داشتم.با نگاهی که به خودم کردم فهمیدم که خیالی بیشتر نبوده و اون شب ماه کامل نبود.به رویا بافی هام فکر کردم و دیدم مسخرست که به عنوان یه هیولا از پری خواستگاری کنم!

پالتوم رو پوشیدم و از خونه بیرون زدم.باد سردی وزیدن گرفت،از آسمون بنفش و ابری فهمیدم که امشب برف می باره و همین طور هم شد.هنوز به محل قرارمون نرسیده بودم که برف شروع به باریدن کرد.زیر پام سفید سفید شده بود.به نور چراغ های خیابون نگاه کردم و دونه های برف که در باریکه نور خودنمایی می کرد.با خودم گفتم به محض دیدن پری ازش بپرسم که برای چی هراسان بود و نیمه شب قرار گذاشته...

ادامه در قسمت نوزدهم

/ 3 نظر / 5 بازدید
نادیا

وای من میترسم بیشتر