خون آشام-قسمت بیست و دوم

سختی سفر رو با خوندن کامل کتاب اشکان شیرین کردم.تجربیات اون حتما به دردم می خورد به هر حال اونم مثل من یه خون آشام بود.وقتی به ایستگاه روستا رسیدم از سرما خبری نبود گرم بود، مثل جهنم... اینبار راه های سنگی برام طاقت فرسا نبود، دوست داشتم تمام عمرم رو در جاده های بی انتهاش قدم بزنم و در عوض برای همیشه از چیزهایی که نگرانم می کرد، دور می شدم...

خونه پدربزرگ رو از دور دیدم.هر چقدر جلو می رفتم انگار حس بدی در وجودم رشد می کرد.با چشمای گریونم به مزرعه خشک پدربزرگ نگاه کردم.چند ماه قبل که اینجا بودم، مزرعه مانند همیشه بود.پدربزرگ هرگز نمی گذاشت مزرعه خشک بشه.می دونستم که باید برای پدربزرگ اتفاق بدی افتاده باشه بنابراین هراسان داخل خونه شدم.گویی چشمام همه چیز رو طور دیگه ای می دید.رنگ دیوارها از کهنگی ریخته بود.با عجله به آشپزخونه رفتم و پدربزرگ رو صدا زدم، طنین صدام تو خونه پیچید... دستم رو روی میز نهارخوری گذاشتم، لایه ضخیمی از خاک پوشونده بودش، انگار سالها بود که دیگه کسی اینجا زندگی نکرده.از خونه بیرون رفتم و به نوشته ای که بر چوب بالای در خونه حک شده بود، نگاه کردم:«برای فرزندانم که یادشان همیشه درقلبم زنده است...»

نه، اشتباه نیومده بودم... اینجا همون خونه زیبا و دوست داشتنی پدربزرگ من بود ولی نمی دونستم چرا در عرض این چند ماه این قدر تغییر کرده بود.پدربزرگ چند روز پیش به دیدن من اومده بود و مثل همیشه شاداب به نظر می رسید.یعنی کجا بود؟چطور می شد مردی که با این خونه خاطره داشت و بهش عشق می ورزید، ناگهان تمام تلاش های چند سالش رو رها کنه و خونه رو ترک کنه.

با خستگی به اتاق بالا رفتم.از اون تخت نرم چند ماه پیش خبری نبود حالا فقط چند الوار جاش رو گرفته بود.روی اون چوب های خشک نشستم و چمدونم رو باز کردم.کتاب اشکان رو بیرون آوردم و مدتی بهش خیره شدم.این کتاب کلید زندانی بود که من داخلش بودم.باعث همه این اتفاقات ناگوار.این کتاب برای موجوداتی مهم بود که احساس نداشتند، هیولاهای کلیشه ای که نویسندگان تخیلی از اونها بهره می جستند.حالا من خودم در یک داستان خیالی گیر افتاده بودم و باید از شر این موجودات عجیب رها می شدم.خواستم کتاب رو بسوزونم و خاکسترش رو زیر خاک پنهان کنم ولی این کتاب تنها راه رهایی من هم بود.

بنابراین بلند شدم و کتاب رو زیر محفظه ای که زیر تخت درست کرده بودم، گذاشتم.احساس کردم صدای فریاد مامان رو شنیدم مثل وقتی که چیزی رو در اینجا پنهان می کردم و اون همیشه می فهمید.

نمی تونستم تمام مدت روز رو تو خونه بمونم؛بنابراین یک چاقوی کوچیک و کمی نون برداشتم و به بیرون رفتم.پدربزرگ گاهی برای جمع آوری گیاهان خاص به سمت جنگل می رفت،حدس زدم بتونم اونجا پیداش کنم بنابراین وارد جنگل شدم.جنگل اون جنگل سرسبز و زیبای قدیم نبود تاریک و وهم انگیز...

ادامه در قسمت بیست و سوم

/ 5 نظر / 25 بازدید
Negin

سلام جالب بود میگم نکنه همش خواب باشه [متفکر]

شبـــنم

´´´´´´´´´´´´´,;****,´´´´ ´´´´´´´´´´´´,*¨¨,“¨¨*,´´´ ´´´´´´´´´´´,**¨¨¨@“;“;;-… ´´´´´´´´´-,¨**¨¨¨¨“)““-““““ ´´´´´´´´//,***¨¨¨¨* ´´´´´´´(,(**/*“¨““¨¨* ´´´´´´,(,¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨ * ´´´´´,(, ??????¨¨¨¨¨”¨* ´´´´,(,****.:)*¨¨¨¨¨¨* ´´´((,*****)¨¨¨¨¨¨¨* ´´,(,***/*)¨*¨¨¨¨,¨* ´´,***/*)¨*¨¨,& دوست دا

شبـــنم

راستي يه سوال ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ داستان بعدي موضوعش چيه ؟؟[لبخند]

شبـــنم

دوست دارم آخر اين داستانو زود بدونم ´´´´´´´´´´´´´,;****,´´´´ ´´´´´´´´´´´´,*¨¨,“¨¨*,´´´ ´´´´´´´´´´´,**¨¨¨@“;“;;-… ´´´´´´´´´-,¨**¨¨¨¨“)““-““““ ´´´´´´´´//,***¨¨¨¨* ´´´´´´´(,(**/*“¨““¨¨* ´´´´´´,(,¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨ * ´´´´´,(, ??????¨¨¨¨¨”¨* ´´´´,(,****.:)*¨¨¨¨¨¨* ´´´((,*****)¨¨¨¨¨¨¨* ´´,(,***/*)¨*¨¨¨¨,¨* ´´,***/*