خون آشام-قسمت بیست و پنجم

دو زانو روی زمین افتادم و روی سنگ دست کشیدم.اشک از دیدگانم جاری شد.صدای اون رو شنیدم که می گفت پدربزرگ خودش از او خواسته که اینجا دفن بشه.دیگه باور کرده بودم که تمام این مدت با اشکان می نشستم و حرف می زدم.خیلی سخت بود که باید می پذیرفتم پدربزرگ برای همیشه من رو ترک کرده است و من دیگه کسی رو در این دنیا ندارم که بتونم بهش پناه ببرم.

اشکان جلو اومد و من رو بلند کرد و با صدای بی احساسش گفت:چیزی که مهمه اینه که تو نباید درباره من حرفی بزنی و اون کتاب رو هم یه جایی مخفی کن.دیر یا زود شاهزاده تاریکی به سراغت می یاد و تو باید بدونی که نباید اون کتاب به دست اون خبیث برسه.

- اون فرزند شیطانه؟

با تعجب نگاهم کرد و گفت:فرزند؟اگه بگم که کمتر از یک فرزند به او خدمت نکرده، حرف اشتباهی نزدم.ولی موضوع اینه که شیطان اونقدر بی رحمه که اگه فرزندی هم داشته باشه، زندش نمی ذاره.

گفتم:شاهزاده تاریکی پری رو گرفته.

با ناخن های بلندش روی دستم فشار وارد کرد و با عصبانیت گفت:پس اونو ملاقات کردی.محسن کتاب من کجاست؟دستم رو از زیر فشار ناخن هاش بیرون کشیدم و گفتم که چرا باید به تو اعتماد کنم؟!لبخند ناکاملی بر لبان کبودش نقش بست و در حالیکه از من می خواست به زیر شنل برم گفت:مجبوری بهم اعتماد کنی و بهتره اون دختر انسان رو فراموش کنی.

با عصبانیت گفتم:چی داری میگی؟چطور می تونی درباره پری اینجوری صحبت کنی.من یه انسانم و اجازه نمی دم جون یه انسان به خاطر من به خطر بیفته.

جلو اومد و با اشاره انگشتش من رو به عقب پرت کرد،بی حال روی زمین افتادم و به چهره رنگ پریده اش نگاه کردم:تو یه خون آشامی محسن و من نمی ذارم دنیای ما به خاطر حماقت تو به خطر بیفته!

به فکر فرو رفتم این موجود بی احساس چطور می تونست نقش پدربزرگ مهربون من رو بازی کنه.اگه اشکان همون پدربزرگ بود و تا حالا نقش بازی می کرد چرا اصلا کتاب رو به من داد و یا چرا در سفرش به شهر اون رو پس نگرفت؟!شک وجودم رو گرفته بود پدربزرگ همیشه می گفت عشق و محبت با گرفتن دست انتقال پیدا می کنه.گرمی دستای پدربزرگ مختص خودش بود امروز حتی وقتی که دستای اشکان رو موقعی که شبیه پدربزرگ بود گرفتم سرد و بی مهر بود.از همه مهمتر اون قصر بزرگ و زیبا اگه اشکان صاحب اون قصر بود چرا به خونه پدربزرگ من اومده بود.

-محسن بیا باید به جایی بریم که کتاب رو پنهان کردی؟

من دیگه مغزم به تناقض رسیده بود دستم رو روی قلبم گذاشتم گردن آویز قرآنم رو زیر دستم احساس کردم.حتی اگه پدربزرگ مرده باشه هم این موجود خبیث کمکی به من نمیکنه

یه چیزی به یادم افتاد تکه نونی که با خودم آورده بودم من بعد خون آشام شدن فقط می تونستم خون و گوشت بخورم در حالی که پدربزرگ غذاهای معمولی می خورد چه زمانی که خونه خودش بود چه در شهر.

نون رو از جیبم درآوردم و به اشکان دادم و گفتم:بخور!گفت:مگه یادت رفته ما خون آشام ها فقط می تونیم خون و گوشت بخوریم.گفتم:آها پس چطور وقتی که نقش پدربزرگ رو بازی می کردی غذاهای معمولی می خوردی؟!جا خورد و عصبانی شد من رو هل داد و روی سینم نشست و با دستاش می خواست خفم کنه چنگال های بلندش گلوم رو زخم کرد من داشتم خفه می شدم و نفسم به شماره افتاده بود فریاد میزد:کتاب کجاست؟!!لحظه های آخر عمرم بود دیگه مطمئن شدم که اون پدربزرگ نبوده به زحمت چاقوی کوچیکی که آورده بودم رو از جیبم در آوردم و سه ضربه به پهلوش زدم.

از روی بدنم به زمین افتاد چهرش تغییر کرد و برآشفته شد شبیه شاهزاده تاریکی شده بود.قبل از اینکه چیزی بگم، شنلش رو دور خودش پیچید و ناپدید شد، به زحمت بلند شدم و به طرف جاده ای که تقریبأ در صد متری نمایان بود، براه افتادم.باید به خونه ی پدربزرگ میرفتم جایی امن تر از اونجا سراغ نداشتم...

ادمه در قسمت بیست و ششم

/ 2 نظر / 23 بازدید
شبـــنم

من که ديگه گيج شدم [کلافه] آخرش چي ميشه [زودباش] [گل][گل][گل][گل][گل][گل]