خون آشام-قسمت بیست و سوم

شاخه و برگ ها گاهی به صورتم می خورد و جای خراششان می سوخت.نمی دونم چقدر راه رفتم ولی خیلی خسته شدم.روی تکه سنگی نشستم و سنگ ریزه هایی که درون کفشم رفته بود رو یکی یکی بیرون آوردم.هنوز عرق پیشونیم خشک نشده بود که از دیدن حفره ای که در کنارم بود تعجب کردم.

خم شدم و درون آن رو نگاه کردم،خیلی تاریک بود.ممکن بود خونه جانور درنده ای باشه خواستم بی تفاوت از کنارش بگذرم ولی برای من که آب از سرم گذشته بود این که چیزی نبود.اگر می خواستم بمیرم چه بهتر که مرگم در این حفره تاریک و نمناک اتفاق می افتاد،چون کسی نمی تونست جسد خستم رو پیدا کنه دیگه از این زندگی حالم بهم می خورد...

روی زمین دراز کشیدم و به درون حفره خیز برداشتم.با زحمت خودم رو در اون دالان تاریک به جلو کشیدم.حدود دو متر که جلو رفتم، دستم با جسم سردی برخورد کرد.سطح وسیعش رو لمس کردم، شبیه به یک پله سنگی بود.هرچی جلوتر می رفتم،پله های سنگی بیشتر و بزرگ تر می شدند.به بالا نگاه کردم،تا اون روشنایی مرموز راهی باقی نمونده بود، شاید دو یا سه پله دیگه ...

پام رو روی آخرین پله گذاشتم و خودم را بالا کشیدم.

از دیدن چیزی که مقابلم بود تعجب کردم.اونجا شبیه یک قصر بزرگ و طلایی بود و آتش شومینه اتاق روشن بود.بلند شدم و لباسهای گلی و خیسم رو تکون دادم.به طرف شومینه رفتم و دستای سردم رو مقابل آتش گرمش گرفتم.به فضای اتاق نگاه کردم،در عمرم چنین عظمتی رو ندیده بودم.اونجا به قدری زیبا بود که لحظه ای فکر کردم شاید واقعأ مردم و اینجا بهشته!

صدای قدم های کسی رو شنیدم، صدا از پشت در اتاق می اومد.با دلهره به سوی در رفتم و تصمیم گرفتم با شجاعت در رو باز کنم و اگر آن غول زشت قصه ها هم پشت در باشه، از چیزی نترسم.با یک حرکت سریع در رو باز کردم.ناگهان تمام بدنم از دیدن اون موجود ترسناک مور مور شد و از حال رفتم.

وقتی چشمهام رو باز کردم و پدربزرگ رو بالای سرم دیدم، مانند بچه ها بغض کردم و گفتم: پدربزرگ، فکر کردم همه رویاهای خوب رو از دست دادم.

پدربزرگ لحظه ای به چشمهام خیره شد، انتظار داشتم دست گرمش رو روی سرم بگذاره و نوازشم کنه ولی او خیلی سرد و بی تفاوت از کنار تخت بلند شد و به سمت شومینه رفت.با پریشانی بلند شدم و در حالیکه تلو تلو می خوردم به سویش رفتم، دستهاش رو گرفتم و گفتم: پدربزرگ، من کار بدی کردم؟

دوباره با آن نگاه خیره به سویم نشانه رفت.دستهاش رو رها کردم و گفتم: وقتی دیدم مزرعه خشک شده، خیلی نگران شدم، چیزی شده؟ این جا خونه جدید شماست با موجود های عجیب؟

پدربزرگ روی صندلی نشست و گفت:پس می دونی چی دیدی.

جلو رفتم و کنار پاش زانو زدم، از آن موجود ترسناک براش گفتم و اینکه واقعأ از دیدنش وحشت کرده ام.

ادامه در قسمت بیست و چهارم

/ 8 نظر / 12 بازدید
شبـــنم

هميشه جاي حساس تمومش ميکني [عصبانی]

Negin

الان دیگه مطمئن شدم محسن داره خواب میبینه [عینک]

شبـــنم

________________$$$$$ _______________$$$$$__$$________$$$$$$$$ __________$$$$__$$$$___$$_____$$$$$____$$ ______$$$___$$$$________$$_$$$______$$$ ___$$$_$$$$______________$$_______$$$ $$$_$$$$________________$$______$$$ $$$$_________________$$$_____$$$ $$________________$$$_____$$$ $$_____________$$$_____$$$ _$$________$$$$____$$$$ __$$____$$$_____$$$$ ___$$_$$$$___$$$$ ____$$_____$$$$ __$$_____$$$$ $$____$$$$ $$_$$$$ $$$$$_____$$$$$___________$$$$$__________ _________$$$$$$$_________$$$$$$$_________ _________$$$$$$$_________$$$$$$$_________ __________$$$$$___________$$$$$__________ __$$$$_____________________________$$$$__ _$$$$$$___________________________$$$$$$_ __$$$$$$_________________________$$$$$$__ ___$$$$$$_______________________$$$$$$___ ____$$$$$$$___________________$$$$$$$____ ______$$$$$$$_______________$$$$$$$______ _________$$$$$$___________$$$$$$_________ ____________$$$$$$ $$$$$$$$$$$____________ ______________$$$$$$$$$$$$____________

Negin

به زودی مشخص میشه ولی حالا که من پایانشو حدس زدم آخرشو عوض نکنی [نگران]

mahsa

man asheghesh shodam [لبخند]

mahsa

man asheghe vampire ham

هستی

واااااای خیلی قشنگههههههههه