خون آشام-قسمت سی ام

پدربزرگ دستام رو گرفت و منو ترغیب به مبارزه کرد.ترس وجودم رو فرا گرفته بود.این موجودات ماورایی قابل قیاس با من نبودن.اولین نبرد من با اون ها به وقتی برمی گشت که دومین شکار خودم رو اسیر کردم همون گرگی که از پشت بهم حمله کرد بعد از اون هم شاهزاده و جاسوسان تاریکی...

موجوداتی که اگه در خواب هم به سراغ آدم بیان برای سکته کردن و خواب ابدی کافین!من بودم و یه دنیای تاریک که روبروم بود.هر چند خود من هم جزو همون دنیا شده بودم یه خون آشام که آدم ها رو براحتی می کشت!

با خوردن خون جاسوسان تاریکی خیلی قوی شده بودم اما نمی دونستم این قدرت برای مقابله با شاهزاده تاریکی شیطان و موجوداتی که اونجا در انتظارم بودن کافیه یا نه؟!درسته که ترسیده بودم اما همیشه دوست داشتم که با واقعیت روبرو بشم اگر چه تلخ باشه برای همین با یه نگاه مصمم به پدربزرگ فهموندم که آماده نبردم.

از پدربزرگ درباره قصری که دیده بودم سوال کردم.اظهار بی اطلاعی کرد اما گفت:اشکان از خاطرات شکنجه توسط شاهزاده تاریکی برام گفته بود به قصر شیطان هم اشاره کرده بود اما من تابحال اونجا رو ندیدم.اگه بخاطر پری نبود حاضر نبودم دوباره با شاهزاده و افرادش روبرو بشم.

گفتم:پدربزرگ چطور باید با اون ها روبرو بشم؟اصلا شما میدونید اون ها کجان چند نفرن چه قدرت هایی دارن؟

گفت:بیشتر از اینکه به فکر این سوالات بیهوده باشی به فکر خودت باش که در معرض خطری بالاخره باید جلوشون بایستی و اگر امشب بگذره دیگه قدرت یه خون آشام رو نداری.

بعد از حرفاش بلند شد و دستش رو دراز کرد گفت:یا علی.دستش رو گرفتم و بلند شدم.پدربزرگ شمشیرش رو برداشت و با من همراه شد.از خونه بیرون رفتیم.همه جا تاریک بود توی سرمای پاییزی و ماهی که کامل شده بود و حس دلهره ای که داشتم و حس کنجکاویم درباره پری گم شده بودم.صدای زوزه گرگی که در بالای کوه بود و سایش تصویر ماه کامل رو مخدوش کرده بود من رو ترسوند به نحوی که یکدفعه لرزیدم.

پدربزرگ گفت:محسن تو قهرمان مایی نباید بلرزی و لبخندی بر چهرش نقش بست.گفتم:اعتراف میکنم که از سرما نبود!به نظرتون به کجا بریم؟همون قصر؟

گفت:جنگل انتخاب بهتریه چرا که اونجا خونه اون هاست و حتما میزبانی خوبی از ما نخواهند کرد!

به سمت جنگل براه افتادیم.قدم های نه چندان محکمی برمی داشتم.باید منتظر وقوع حوادث می موندم...

ادامه در قسمت سی و یکم 

/ 1 نظر / 20 بازدید