خون آشام-قسمت سی و سوم(پایان)

جنگل سرد و بی روح انگار که من رو داخل خودش فرو می برد.یاد پری و پدربزرگ مخصوصا پری که مدت زیادی بود ازش بی خبر بودم توی ذهنم چرخ می خورد.با صحنه عجیبی روبرو شدم.دیگه خبری از اون سوراخ نبود.یه قصر سیاه با شعله هایی سرخی که انگار قصر رو در آغوش گرفته بودن از دور خودنمایی می کرد.

نمی دونم حسم رو چطور وصف کنم.اما شاید تابحال نیمه شب به قبرستون رفته باشین اون سکوت محض ترسی که به آدم غالب میشه رو تجربه کرده باشین حالا خودتون مناظری رو که من می دیدم بهش اضافه کنید قصر سیاه شیطان که در داخل شعله های آتیش خودنمایی می کرد.صدای حیوانات وحشی سکوت شب رو بر هم می زد.اگه صدای زوزه یه گرگ رو توی واقعیت نه توی فیلم های مستند شنیده باشید می دونید چی میگم.

اصلا بزارین بهتر بگم برای من که مجرد بودم و تنها زندگی می کردم بارها اتفاق افتاده بود.بارها شده بود که تنها توی خونه پای کامپیوتر نشسته بودم و چراغ ها رو خاموش کرده بودم و داستان ترسناک یا گزارش های روزنامه رو می نوشتم که کوچک ترین صدایی ترسی رو به آدم غالب می کرد که شاید مرگ هم اینقدر ترسناک نبود!

با نزدیک شدن به قصر تاریکی انگار داشتم به دروازه جهنم نزدیک می شدم.عرق از تنم سرازیر شد اگه دماسنج داشتم شاید 100 درجه رو نشون می داد.خوب بود که اون شب خون آشام بودم و تحملم بالاتر از مواقع دیگه.کتاب که توی کوله پشتی بود داشت لحظه به لحظه سنگین تر می شد.نمی دونم شاید علامتی بود که من رو از رفتن به اونجا منع کنه.

به دروازه رسیدم انگار که منتظر من بودن دری که شاید ارتفاعش به ده متر می رسید و در برابر قد سه متری من هم بلند بود باز شد.وارد شدم از اون قصر زیبا و مجلل قبلی خبری نبود پر از سیاهی و نفرت شاید اون ظاهر زیبا هم برای فریب من بود.

دو تا از جاسوسان تاریکی پشت در بودن.جاسوسان تاریکی لبخند می زدند و کم کم خنده های تمسخر آمیزشون به قهقهه تبدیل شد.به سمت من حمله کردن من هم کم نیاوردم و به سرعت یکی از اون ها رو با حرکت سریع دست هام به زمین کوبیدم با چنگال هام چشم هاش رو درآورم.نعره هایی می کشید که گوش رو کر می کرد.بعدی حمله کرد به سمتش رفتم دندون های نیشم رو در گردنش فرو کردم.ناله هاش برای درد هایی که من وقتی پاش رو روی صورت پدربزرگ می گذاشت کشیدم مرهم بود.

قدرت فوق العاده ای گرفتم.حس شکست دادن اون ها خیلی لذت بخش بود.به در و دیوار نگاهی کردم و به جلو حرکت کردم دیگه حوصله این رو نداشتم منتظر حوادث بمونم.دری رو باز کردم و با صحنه ای باور نکردنی مواجه شدم یه سالن بزرگ با هزاران موجود شیطانی که در دو صف منظم ایستاده بودن در انتهای سالن شیطان رو دیدم که روی تخت بزرگی نشسته بود.

شاهزاده تاریکی کنار تخت شیطان ایستاده بود با شلاق آتشینی که در دستش بود.پری و پدربزرگ رو دیدم که با دست ها و دهن بسته روی زمین زانو زده بودن و خون از بدنشون سرازیر شده بود.دیگه تحمل این زندگی رو نداشتم فریاد کشیدم و روی زمین زانو زدم و شروع کردم به گریه کردن.

خنده موجوادات شیطانی تمام سالن رو فرا گرفته بود.قهقهه اون ها کاری کرد که نزدیک بود مغزم منفجر بشه.دیگه تحمل نداشتم به یک گرگ حمله کردم و خونش رو ریختم بعد به سراغ یکی از جاسوس های تاریکی اما اونا هیچ واکنشی نداشتن و صف رو بهم نمیزدن.صدای شاهزاده تاریکی بلند شد خون آشام تقلای بی خود نکن و شروع کرد به زدن پری و پدربزرگ باشلاقی که تو دستش بود.

به سرعت به سمت انتهای سالن دویدم و التماسش می کردم که نزنه ولی فایده ای نداشت با شدت بیشتری می زد و انگار با التماس های من انرژی بیشتری می گرفت.سالن خیلی بزرگ بود هر چی می رفتم انگار انتها نداشت.

با اشاره شیطان شاهزاده تاریکی دست از زدن برداشت.شیطان شروع به حرف زدن کرد:دیدی محسن بالاخره خودت کتاب رو با دست خودت به اینجا آوردی!صدای غریبش وحشت و ترس رو تو دل آدم جا می داد.چیزی نمی تونستم بگم به دویدن ادامه دادم تا به نزدیکی تخت شیطان رسیدم.جلوتر نمی تونستم برم شاید می ترسیدم و شاید ... در پشت تخت شیطان یک محوطه بزرگ با آتش و مثل مواد مذاب کوه آتشفشان بود.

دیگه چاره ای نداشتم جز اینکه کتاب رو به اون ها تقدیم کنم!معامله با شیطان هم که عاقبتش معلومه!جلو رفتم و کتاب رو از کوله در آوردم به شیطان نزدیک می شدم شاهزاده تاریکی با شلاقش ضربه ای به من زد:تعظیم کن خون آشام!

شلاق رو گرفتم و شاهزاده تاریکی رو کشیدم به زمین افتاد.شیطان برآشفته شد گفتم:حالا موقع خوار کردن تو شده.به نقشه ای که تو سرم بود فکر کردم.کتاب رو محکم در آغوشم گرفتم و داخل آتیش پشت سر شیطان پریدم.شیطان شروع به داد زدن کرد:محسن بیا بیرون من با تو کار دارم پدربزرگت و پری رو آزاد می کنم.حالا دیگه شیطان داشت به من التماس می کرد.این سوختن برای من دردناک نبود که هیچ کلید رهایی من از این زندان بود.

دیگه بعد از اون چیزی نفهمیدم چشم که باز کردم دیدم که جلوی در زیر زمین خونه پدربزرگم دستم رو به طرف در زیر زمین بردم.صدای پدربزرگ رو شنیدم:محسن توی بچگی هاتم به این زیر زمین علاقه داشتی!خیلی خوشحال بودم به سمتش دویدم و بغلش کردم گفت:محسن حالت خوبه؟!تو همین الان من رو دیدی چرا دوباره احساساتی شدی؟

از رفتن به زیر زمین منصرف شدم همون یه بار تجربه به اندازه کافی تلخ بود!از رفتار های پدربزرگ متوجه شدم در همون روزی قرار دارم که به مرخصی اومده بودم جالب اون که پدربزرگ هیچ خبری از ماجراهای اتفاق افتاده نداشت!

مرخصی تموم شد من به شهر رفتم انگار سفری تو تاریخ کرده بودم همه چیز برگشته بود به قبل.همه چیز عادی بود.به روزنامه رفتم پری رو دیدم از اون درباره اتفاقات سوال کردم اظهار بی اطلاعی کرد!بعد با لحن دوست داشتنی گفت:آقا محسن با من ازدواج می کنی!گفتم:چی؟!گفت:کسی که یکبار برای من جونش رو از دست داده رو خیلی دوست دارم!

بعدا درباره این ماجراها خیلی با پری صحبت کردم.برای اون هم اتفاقی شبیه به من افتاده بود و تمام ماجراهایی که برامون افتاده بود رو یادش می اومد.ظاهرا تنها کسی که اتفاقات رو یادش مونده بود ما دو تا بودیم حتی پدربزرگ هم اطلاعی از هیچ چیز نداشت.ما با هم ازدواج کردیم و از روزنامه بیرون اومدیم و رمان نوشتیم و بعد ها یک روزنامه کوچیک تاسیس کردیم.گذشته زیاد برام مهم نبود فقط برام زندگی خوبی که با پری داشتم و تابستون هایی که به پیش پدربزرگ می رفتیم مهم بود.

حتی بعدها هم از پدربزرگ درباره اشکان خون آشام و کتاب و زیر زمین سوال نپرسیدم!شاید از ترس یا ... نمی دونم فقط جمله ای که در مقدمه کتاب در اون شب وحشتناک خوندم برام جالب بود:من به خاطر گناه بزرگی که انجام دادم تبدیل به خون آشام شدم ولی هیچوقت نتونستم جلوی شیطان بایستم شاید به خاطر همین هم خون آشام باقی موندم!

پایان

/ 33 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلیان

کن بی نامم تو مدرسه خوناشام ها درس میخونم اونجا میتونی پیدام کنی[نیشخند]

رضا

قلم خوب و قوي اي داري ولي وقتي داري از يه افسانه مينويسي بايد شناسه هاي اونو رعايت كني ........خوناشام ها رو خيلي شبيه گرگينه ها بيان كردي و خيلي از ويژگي هاشون رو ناديده گرفتي و يا خيلي ها رو عوض كردي........خااق بودن خوبه زلي بايد يه چيزايي رو رعايت كني ..........به عنوان يه مخاطب گفتم .....اميدوارم ناراحت نشده باشي

kimia

سلام اول از همه داستانت خیلی جالب بود و تخیل خوبی داری! ولی اگه فیلم هی خون آشام دیده باشی کاملا شبیه یک انسان هستند ولی اونی که وقتی ماه کامل میشه تبدیل به موجودی میشه گرگینه یا گرگ آدم نما هستش.ولی درکل قلم خوبی داری، منتظر بقیه کارها هستم.

sarina

سلام..سارینا هستم...داستان از زبان خودم مینویسم...تازه این وبو زدم...اگه خواسی سر بزن...پایه تبادل لینک هم هستم...[قلب]

پانی

سلام عزیزم داااستاانت عااالی بود محشششر بیست...بیا وب منم ببین خوشت میاد...ثبت نامم کن ملسیییی[قلب]

پانی

سلام عزیزم داااستاانت عااالی بود محشششر بیست...بیا وب منم ببین خوشت میاد...ثبت نامم کن ملسیییی[قلب]

دینا

خیلی خیلی قشنگ بود و خیلی هم راحت میشد با محسن داستان ابراز همدردی کرد. در کل محشر

Mohammad

اولش چون دیدم زیاده نخواستم بخونم ولی چند سطر که خوندم دیگه نتونستم ولش کنم... یعنی به طور ناخوداگاه مجذوبش شدم... تخیل خیلی زیبایی دارین مثله یه چشمه روان و صافه... کاملا صحنه های اتفاقات رو تو ذهنم تداعی میکرد رمانتون.... دست به قلمتون هم خیلی خوبه همه چیز رو رعایت کرده بودین.... بعضی از خصوصیات خون اشام ها و گرگینه ها رو نگفتین و یا به کل عوض کردید که به نظر عالی شده بود و به نوعی یه چیز جدید خلق کردید.... اخر داستان رو هم عالی تموم کردید بخصوص سطر اخرش که منو به فکر برد، که چه پیام هایی پشت این حرفتون است. برای من که یه تجربه ناتب و شیرین بود چون خودم خیلی در مورد کتاب سخت گیرم... امیدوارم همینطوری به نوشتن ادامه بدید که آینده خوبی داره و به امید روزی که اسم شما در لیست نویسنده های محبوب ببینیم.....فرشته][چشمک][تایید][گل][خنده][مغرور]

Mohammad

اولش چون دیدم زیاده نخواستم بخونم ولی چند سطر که خوندم دیگه نتونستم ولش کنم... یعنی به طور ناخوداگاه مجذوبش شدم... تخیل خیلی زیبایی دارین مثله یه چشمه روان و صافه... کاملا صحنه های اتفاقات رو تو ذهنم تداعی میکرد رمانتون.... دست به قلمتون هم خیلی خوبه همه چیز رو رعایت کرده بودین.... بعضی از خصوصیات خون اشام ها و گرگینه ها رو نگفتین و یا به کل عوض کردید که به نظر عالی شده بود و به نوعی یه چیز جدید خلق کردید.... اخر داستان رو هم عالی تموم کردید بخصوص سطر اخرش که منو به فکر برد، که چه پیام هایی پشت این حرفتون است. برای من که یه تجربه ناتب و شیرین بود چون خودم خیلی در مورد کتاب سخت گیرم... امیدوارم همینطوری به نوشتن ادامه بدید که آینده خوبی داره و به امید روزی که اسم شما در لیست نویسنده های محبوب ببینیم.....فرشته][چشمک][تایید][گل][خنده][مغرور]